پناه مي برم به خدا از اينكه به مسلمانان خيانت كنم

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
علي بن ابي رافع مي گويد :
من نگهبان خزينه بيت المال حضرت علي بن ابي طالب (عليه السلام ) بودم . در ميان بيت المال گردن بند مرواريد گران قيمتي وجود داشت كه در جنگ بصره به غنيمت گرفته شده بود . دختر اميرالمومنين كسي را نزد من فرستاد و پيغام داد كه شنيده ام در بيت المال گردن بند مرواريدي هست . من ميل دارم آن را به عنوان امانت ، چند روزي به من بدهي تا در روز عيد قربان خود را با آن آرايش دهم و پس از آن بازگردانم . من پيغام دادم به صورت مضمونه (كه در صورت تلف به عهده گيرنده باشد) مي توانم به او بدهم . دختر آن حضرت نيز پذيرفت . من با اين شرط به مدت سه روز گردن بند را به آن بانوي گرامي دادم .
اتفاقا علي (عليه السلام ) گردن بند را در گردن دخترش ديده و شناخته بود و از وي مي پرسيد : اين گردن بند از كجا به دست تو رسيده است ؟
او اظهار مي كند : از علي بن ابي رافع ، خزينه دار شما به مدت سه روز امانت گرفته ام تا در روز عيد قربان خود را زينت دهم و سپس بازگردانم .
علي بن ابي رافع مي گويد :
- اميرالمومنين (عليه السلام ) مرا نزد خود احضار كرد و من خدمت آن حضرت رفتم .
چون چشمش به من افتاد فرمود :
- ((اءتخون المسلمين يا ابن اءبي رافع ؟ ))
((اي پسر ابي رافع ! آيا به مسلمانان خيانت مي كني ؟ ! ))
گفتم : پناه مي برم به خدا از اينكه به مسلمانان خيانت كنم .
حضرت فرمود : پس چگونه گردن بندي را كه در بيت المال مسلمانان بود بدون اجازه من و مسلمانان به دخترم دادي ؟
عرض كردم : اي اميرالمومنين ! او دختر شماست و از من خواست كه گردنبند را به صورت عاريه كه بازگردانده شود به او دهم تا در عيد با آن خود را بيارايد . من نيز آن را به عنوان عاريه به مدت سه روز به ايشان دادم و ضمانت آن را به عهده گرفتم كه صحيح و سالم به جاي اصلي خود بازگردانم . حضرت علي (عليه السلام ) فرمود :
- همين امروز بايد آن را پس گرفته و به جاي خود بگذاري و اگر بعد از اين چنين كاري از تو ديده شود كيفر سختي خواهي ديد .
سپس فرمود : اگر دختر من اين گردنبند را به عاريه مضمونه نمي گرفت ، نخستين زن هاشميه اي بود كه دست او را به عنوان دزد مي بريدم . اين سخن به گوش دختر آن حضرت رسيد به نزد پدر آمده و گفت :
- يا اميرالمومنين ! من دختر شما و پاره تن شما هستم . چه كسي از من شايسته تر به استفاده از اين گردنبند بود ؟
حضرت فرمود : دخترم ! انسان نبايد به واسطه خواسته هاي نفس و خواهشهاي دل ، پاي از دايره حق بيرون بگذارد . آيا همه زنان مهاجر كه با تو يكسانند ، در اين عيد به مانند چنين گردن بند خود را زينت داده اند تا تو هم خواسته باشي در رديف آنها قرار گرفته و از ايشان كمتر نباشي ؟

در هر كاري كه به بسم الله ابتداء كند آن عمل مبارك خواهد بود

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
عبدالله بن يحيي بر اميرالمومنين (عليه السلام ) وارد شد ، صندلي (كرسي ) در برابر آن حضرت بود ، حضرت امر فرمود كه بر آن كرسي بنشيند؛ عبدالله نشست ، چيزي نگذشت كه چيزي بر سرش افتاد و سرش شكست و خون جاري گشت .
حضرت امر فرمود آب آوردند و خون سرش را شستشو داد و فرمود : نزديك شو به من ؛ آنگاه دست بر شكاف سرش گذارد ، در حالي كه عبدالله سخت بي تابي مي كرد ، جراحت سر را به هم آورد و بهبود پذيرفت ، گويا شكستگي پديد نگشته بود؛ پس از آن فرمود : ((اي عبدالله ! سپاس خدايي را كه قرار داد گرفتاريها را كفاره گناهان پيروان ما در دنيا ، تا در فرمان بردن حق ، سالم بمانند و سزاوار مزد و اجر شوند)) . عبدالله عرض كرد : ((اي اميرالمومنين (عليه السلام ) ! مجازات گناهان ما فقط در دنياست ؟ )) حضرت فرمود : ((آري ؛ مگر نشنيده اي گفته پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را كه فرمود : ((الدنيا سجن المومن وجنه الكافر)) : دنيا زندان مومن و بهشت كافر است )) .
خداوند پيروان ما را در دنيا از گناهانشان پاكيزه گرداند به وسيله مصايب و ناراحتيها و به عفو خود ، چنانكه مي فرمايد : ((ما اءصابكم من مصيبه فبما كسبت اءيديكم و يعفو عن كثير)) : آنچه مصيبت مي بينيد از كردار خود شماست ، و بسياري از آن بخشش مي كند . (57)
آن گاه پيروان ما به قيامت وارد شوند و طاعتهاي آنان را زياد كند و لكن دشمنان ما را خداوند در دنيا جزاء دهد به طاعاتشان گرچه وزني ندارد ، زيرا طاعتشان اخلاص ندارد و چون وارد قيامت شوند ، سنگيني گناهان و كينه هايشان به محمد و آل محمد و ياران واقعي آنان ، بر شانه آنهاست و در آتش فرو روند)) .
عبدالله عرض كرد : ((اي اميرالمومنين (عليه السلام ) استفاده كردم و به من آموختي ، اگر به من مي فرموديد كه چه گناهي سبب محنت مجلس شد ، بسيار نيكو بود كه ديگر مرتكب نشوم ؟ ))
حضرت فرمود : ((هنگام نشستن ، بسم الله نگفتي ، اين مصيبت كفاره گناهت گشت ؛ مگر نمي داني كه پيامبر از جانب خداوند مرا حديث كرد كه خداوند فرمايد : هر كاري كه در آن بسم الله گفته نشود ، آن كار ناتمام خواهد ماند . ))
عبدالله عرض كرد : ((پدر و مادرم فداي شما ! ديگر بسم الله را ترك نمي كنم )) .
حضرت فرمود : ((پس تو سعادتمند خواهي گشت )) ! عبدالله عرض كرد : ((تفسير بسم الله چيست ؟ )) حضرت فرمود : ((بنده چون بخواهد شروع در كاري كند مي گويد : بسم الله ، يعني من به نام اين اسم ، اين كار را انجام دهم ، پس در هر كاري كه به بسم الله ابتداء كند آن عمل مبارك خواهد بود))

والله لاحرقنها بالنار لكلامك

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
روزي علي (عليه السلام ) در شدت گرما بيرون از منزل بود سعد پسر قيس حضرت را ديد و پرسيد :
- يا اميرالمومنين ! در اين گرماي شديد چرا از خانه بيرون آمديد ؟ فرمود :
- براي اينكه ستمديده اي را ياري كنم ، يا سوخته دلي را پناه دهم . در اين ميان زني در حالت ترس و اضطراب آمد مقابل امام (عليه السلام ) ايستاد و گفت :
- يا اميرالمومنين شوهرم به من ستم مي كند و قسم ياد كرده است مرا بزند . حضرت با شنيدن اين سخن سر فرو افكند و لحظه اي فكر كرد ، سپس سر برداشت و فرمود :
نه به خدا قسم ! بدون تاءخير بايد حق مظلوم گرفته شود !
اين سخن را گفت و پرسيد :
- منزلت كجاست ؟
زن منزلش را نشان داد .
حضرت همراه زن حركت كرد تا در خانه او رسيد .
علي (عليه السلام ) در جلوي درب خانه ايستاد و با صداي بلند سلام كرد . جواني با پيراهن رنگين از خانه بيرون آمد حضرت به وي فرمود :
از خدا بترس ! تو همسرت را ترسانيده اي و او را از منزلت بيرون كرده اي .
جوان در كمال خشم و بي ادبانه گفت :
كار همسر من به شما چه ارتباطي دارد : ((والله لاحرقنها بالنار لكلامك ؛ به خدا سوگند به خاطر اين سخن شما او را آتش خواهم زد ! ))
علي (عليه السلام ) از حرفهايي جوان بي ادب و قانون شكن سخت برآشفت ! شمشير از غلاف كشيد و فرمود :
من تو را امر به معروف و نهي از منكر مي كنم ، فرمان الهي را ابلاغ مي كنم ، حال تو به من تمرد كرده از فرمان الهي سرپيچي مي كني ؟ توبه كن والا تو را مي كشم .
در اين فاصله كه بين حضرت و آن جوان سخن رد و بدل مي شد ، افرادي كه از آنجا عبور مي كردند محضر امام (عليه السلام ) رسيدند و به عنوان اميرالمومنين (عليه السلام ) سلام مي كردند و از ايشان خواستار عفو جوان بودند .
جوان كه حضرت را تا آن لحظه نشناخته بود از احترام مردم متوجه شد در مقابل رهبر مسلمانان خودسري مي كند ، به خود آمد و با كمال شرمندگي سر را به طرف دست علي (عليه السلام ) فرود آورد و گفت :
يا اميرالمومنين از خطاي من درگذر ، از فرمانت اطاعت مي كنم و حداكثر تواضع را درباره همسرم رعايت خواهم نمود . حضرت شمشير را در نيام فرو برد و از تقصيرات جوان گذشت و امر كرد داخل منزل خود شود و به زن توصيه كرد كه با همسرت طوري رفتار كن كه چنين رفتار خشني پيش نيايد

سوره والعاديات

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
ابوبصير مي گويد :
از امام صادق (عليه السلام ) در مورد سوره والعاديات پرسيدم ، امام (عليه السلام ) فرمود : اين سوره در ماجراي وادي يابس (بيابان خشك ) نازل شده است . پرسيدم : قضيه وادي يابس از چه قرار بود .
امام صادق (عليه السلام ) فرمود :
- در بيابان يابس دوازده هزار نفر سواره نظام بودند ، باهم عهد و پيمان محكم بستند كه تا آخرين لحظه ، دست به دست هم دهند و حضرت محمد (صلي الله عليه و آله وسلم ) و علي (عليه السلام ) را بكشند .
جبرييل جريان را به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اطلاع داد . حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم نخست ابوبكر و سپس عمر را با سپاهي چهار هزار نفري به سوي ايشان فرستاد كه البته بي نتيجه بازگشتند .
پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در مرحله آخر علي (عليه السلام ) را چهار هزار نفر از مهاجر و انصار به سوي وادي يابس رهسپار نمود . حضرت علي (عليه السلام ) با سپاه خود به طرف آن بيابان خشك حركت كردند .
به دشمن خبر رسيد كه سپاه اسلام به فرماندهي علي (عليه السلام ) روانه ميدان شده اند . دويست نفر از مردان مسلح دشمن به ميدان آمدند .
علي (عليه السلام ) با جمعي از اصحاب به سوي آنان رفتند . هنگامي كه در مقابل ايشان قرار گرفتند . از سپاه اسلام پرسيده شد كه شما كيستيد و از كجا آمده ايد و چه تصميمي داريد ؟ علي (عليه السلام ) در پاسخ فرمود :
- من علي بن ابي طالب پسر عموي رسول خدا ، برادر او و فرستاده او هستم ، شما را به شهادت يكتايي خدا و بندگي و رسالت محمددعوت مي كنم . اگر ايمان بياوريد ، در نفع و ضرر شريك مسلمانان هستيد .
ايشان گفتند :
- سخن تو را شنيديم ، آماده جنگ باش و بدان كه ما ، تو و اصحاب تو را خواهيم كشت ! وعده ما صبح فردا .
علي (عليه السلام ) فرمود :
- واي بر شما ! مرا به بسياري جمعيت خود تهديد مي كنيد ؟ بدانيد كه ما از خدا و فرشتگان و مسلمانان بر ضد شما كمك مي جوييم : ((ولا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم ))
دشمن به پايگاههاي خود بازگشت و سنگر گرفت . علي (عليه السلام ) نيز همراه اصحاب به پايگاه خود رفته و آماده نبرد شدند . شب هنگام ، علي (عليه السلام ) فرمان داد مسلمانان مركبهاي خود را آماده كنند و افسار و زين و جهاز شتران را مهيا نمايند و در حال آماده باش كامل براي حمله صبحگاهي باشند .
وقتي كه سپيده سحر نمايان گشت ، علي (عليه السلام ) با اصحاب نماز خواندند و به سوي دشمن حمله بردند . دشمن آن چنان غافلگير شد كه تا هنگام درگيري نمي فهميد مسلمين از كجا بر آنان هجوم آورده اند . حمله چنان تند و سريع بود ، كه قبل از رسيدن باقي سپاه اسلام ، اغلب آنان به هلاكت رسيدند . در نتيجه ، زنان و كودكانشان اسير شدند و اموالشان به دست مسلمين افتاد .
جبرييل امين ، پيروزي علي (عليه السلام ) و سپاه اسلام را به پيامبر (صلي الله عليه و آله وسلم ) خبر دادند . آن حضرت بر منبر رفتند و پس از حمد و ثناي الهي ، مسلمانان را از فتح مسلمين با خبر نموده و فرمودند كه تنها دو نفر از مسلمين به شهادت رسيده اند !
پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و همه مسلمين از مدينه بيرون آمده و به استقبال علي (عليه السلام ) شتافتند و در يك فرسخي مدينه ، سپاه علي (عليه السلام ) را خوش آمد گفتند . حضرت علي (عليه السلام ) هنگامي كه پيامبر را ديدند از مركب پياده شده ، پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نيز از مركب پياده شدند و ميان دو چشم (پيشاني ) علي (عليه السلام ) را بوسيدند . مسلمانان نيز مانند پيامبر (صلي الله عليه و آله وسلم ) ، از علي (عليه السلام ) قدرداني مي كردند و كثرت غنايم جنگي و اسيران و اموال دشمن كه به دست مسلمين افتاده بود را از نظر مي گذراندند .
در اين حال ، جبرييل امين نازل شد و به ميمنت اين پيروزي سوره ((عاديات )) به رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم وحي شد :
((والعاديات ضبحا ، فالموريات قدحا ، فالمغيرات صبحا ، فاءثرن به نقعا فوسطن به جمعا . . . )) (52)
اشك شوق از چشمان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم سرازير گشت ، و در اينجا بود كه آن سخن معروف را به علي (عليه السلام ) فرمود :
((اگر نمي ترسيدم كه گروهي از امتم ، مطلبي را كه مسيحيان درباره حضرت مسيح (عليه السلام ) گفته اند ، درباه تو بگويند ، در حق تو سخني مي گفتم كه از هر كجا عبور كني خاك زير پاي تو را براي تبرك برگيرند ! ))(

اءللهم اني اءسيلك باسمك بسم الله الرحمن الرحيم يا ذالجلال و الا كرام يا قيوم

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
امام حسين (عليه السلام ) فرمود : ((من با پدرم ، علي (عليه السلام ) در شب تاريكي به طواف خانه خدا مشغول بوديم ، در اين هنگام ، متوجه ناله اي جانگداز و آهي آتشين شديم ، شخصي دست نياز به درگاه بي نياز دراز كرده و با سوز و گدازي بي سابقه به تضرع و زاري مشغول است .
پدرم فرمود : اي حسين ! آيا مي شنوي ناله گناهكاري را كه به درگاه خدا پناه آورده و با قلبي پاك ، اشك ندامت و پشيماني مي ريزد ؟ او را پيدا كن و پيش من بياور)) .
امام حسين (عليه السلام ) فرمود : ((در آن شب تاريك ، گرد خانه حق گشتم و مردم را در تاريكي ، يك طرف مي كردم تا او را در ميان ركن و مقام پيدا كرده ، به خدمت پدرم آوردم .
حضرت علي (عليه السلام ) ديد جواني است زيبا و خوش اندام با لباسهاي گرانبها؛ به او فرمود : تو كيستي ؟ عرض كرد : مردي از اعرابم ؛ پرسيد : اين ناله و فرياد براي چه بود ؟ گفت : از من چه مي پرسي يا علي (عليه السلام ) ! كه بار گناهم پشتم را خميده و نافرماني پدر و نفرين او اساس زندگيم را درهم پاشيده و سلامتي را از من ربوده است ؟ !
حضرت فرمود : قصه تو چيست ؟ گفت : پدر پيري داشتم كه به من خيلي مهربان بود ، ولي من شب و روز به كاري زشت ، مشغول بودم و هرچه پدرم مرا نصيحت و راهنمايي مي كرد نمي پذيرفتم ، بلكه گاهي او را آزار رسانده ، دشنامش مي دادم .
يك روز پولي خواستم و در نزد او سراغ داشتم ، براي پيدا كردن آن پول ، نزديك صندوقي كه در آنجا پنهان بود ، رفتم تا پول را بردارم ، پدرم از من جلوگيري كرد ، من دست او را فشردم و بر زمينش انداختم ، خواست از جاي برخيزد از شدت درد نتوانست ، پولها را برداشتم و در پي كار خود رفتم ، در آن دم شنيدم كه گفت : به خانه خدا مي روم و تو را نفرين مي كنم ؛ چند روز روزه گرفت و نماز خواند ، پس از آن آماده سفر شد و بر شتر سوار شد و به جانب مكه حركت كرد و رفت تا خود را به كعبه رساند؛ من شاهد كارهايش بودم ، دست به پرده كعبه گرفت و با آهي سوزان مرا نفرين كرد ، به خدا قسم هنوز نفرينش تمام نشده بود كه اين بيچارگي مرا فرا گرفت و تندرستي را از من سلب نمود؛ بعد پيراهن خود را بالا زد ، ديديم يك طرف بدن او خشك شده و حس و حركتي ندارد .
جوان گفت : بعد از اين پيشامد بسيار پشيمان شدم و نزد او رفته و عذر خواهي كردم ولي او نپذيرفت و به طرف خانه رهسپار گشت . سه سال بر همين منوال گذشت و هميشه از او پوزش مي خواستم و او رد مي كرد تا اين كه سال سوم ايام حج درخواست كردم همان جايي كه مرا نفرين كرده اي دعا كن ، شايد خداوند سلامتي را به بركت دعاي تو به من بازگردان ، قبول كرد و با هم به طرف مكه حركت كرديم تا به وادي اراك رسيديم ؛ شب تاريكي بود ، ناگاه مرغي از كنار جاده پرواز كرد و بر اثر بال و پر زدن او ، شتر پدرم رميد و او را از پشت خود بر زمين افكند ، پدرم ميان دو سنگ واقع شد و از تصادم به آنها مرد و او را همان جا دفن كردم ؛ اين گرفتاري من فقط به واسطه نفرين و نارضايتي پدرم مي باشد .
اميرالمومنين (عليه السلام ) فرمود : فريادرس تو دعايي است كه پيغمبر به من تعليم داده است ، به تو مي آموزم و هر كس آن دعا ، كه اسم اعظم در آن است ، بخواند بيچارگي و اندوه و درد و مرض و فقر و تنگدستي از او برطرف مي گردد و گناهانش آمرزيده مي شود و حضرت مقداري از مزاياي آن دعا را شمرد)) .
امام حسين (عليه السلام ) فرمود : ((من از امتيازات آن دعا بيشتر از جوان بر سلامتي خويش مسرور شدم . آنگاه حضرت فرمود : در شب دهم ذيحجه ، دعا را بخوان ، و صبحگاه پيش من آي تا تو را ببينم ؛ و نسخه دعا را به او داده بعد از چندي جوان با شدادي به سوي ما آمد و نسخه دعا را تسليم كرد . وقتي كه از او جستجو كرديم ، سالمش يافتيم و گفت : به خدا اين دعا اسم اعظم دارد ، سوگند به پروردگار كعبه ، دعايم مستجاب شد و حاجتم برآورده گرديد .
حضرت فرمود : قصه شفا يافتن خود را بگو . او گفت : در شب دهم همين كه ديدگان مردم به خواب رفت دعا را به دست گرفتم و به درگاه خدا ناليدم و اشك ندامت ريختم ؛ براي مرتبه دوم ، خواستم بخوانم آوازي از غيب آمد : اي جوان ! كافي است ؛ خدا را به اسم اعظم ، قسم دادي و دعايت مستجاب شد؛ پس از لحظه اي به خواب رفتم ، پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم را ديدم كه دست بر بدن من گذاشت و فرمود : ((احتفظ بالله العظيم فانك علي خير)) از خواب بيدار شدم و خود را سالم يافتم )) .
آن دعايي كه حضرت ، تعليم داد دعاي مشلول است كه اول آن اين است :
((اءللهم اني اءسيلك باسمك بسم الله الرحمن الرحيم يا ذالجلال و الا كرام يا قيوم . . . ))

عالم انسانيت ثابت كرد كه علي هر چه مي گويد صحيح مي گويد

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
حضرت امام صادق (عليه السلام ) مي فرمايند : روزي مردي سياه پوست در حالي كه دست زن سياه پوستش را گرفته بود ، او را به حضور خليفه ثاني آورده ، و خطاب به خليفه گفت : من و اين همسرم هر دو سياه پوست هستيم ، در حالي كه بچه اي از وي به دنيا آمده سفيد پوست است ! ! تكليف ما چيست ؟
عمر نظري به اطرافيان افكنده ، و از آنان كمك خواست كه چه كار كند ؟ ياران عمر همگي فتوي دادند كه : پدر و مادر هر دو سياه پوست هستند ، و فرزندشان سفيد پوست ! ! بنابراين زن را سنگسار كنيد !
خليفه چاره اي نداشت كه در اين معضله نيز از اميرالمومنين (عليه السلام ) كمك بگيرد ، و لذا به دامن وي متوسل شد ، در حالي كه نظر خليفه نيز اعدام و سنگسار كردن زن بود ! علي (عليه السلام ) از زن و مرد پرسيدند : قضيه شما چگونه است ؟ آنان موضوع را توضيح دادند .
علي خطاب به مرد فرمود : آيا نسبت به همسرت سوء ظن داري ؟
مرد : نه اصلا سوءظني ندارم .
علي (عليه السلام ) آيا در حال حيض با همسرت نزديكي كرده اي ؟
مرد : در برخي شب ها زن به من مي گفت كه حايض است ، ولي من خيال مي كردم او به جهت سردي هوا و زحمت غسل كردن بهانه مي آورد ، و لذا با وي مقاربت نمودم .
علي (عليه السلام ) خطاب به زن نيز فرمود : آيا شوهرت با تو در حال حيض نزديكي كرده است ؟
زن : از شوهرم بپرسيد ، من از او جلوگيري مي كردم ، ولي قبول نكرد . . .
علي (عليه السلام ) : مساءله نيست ، اين فرزند ، فرزند خود شما است ، شما در حال حيض نزديكي كرده ، و در آن حال خون حيض بر نطفه غلبه كرده ، و در نتيجه جنين سفيد گرديده است ، شما نگران نباشيد ، اين بچه در دوران بلوغ بتدريج رنگش تغيير مي كند ، و مثل خود شما سياه پوست مي گردد ! ! !
قضيه در همين جا فيصله يافت ، و مردم حاضر ، منتظر بلوغ آن جوان بودند ، و ناگاه جوان در آن دوران به همان صورتي كه مولاي متقيان پيشگويي كرده بودند به سياه پوستي تغيير رنگ داد ! و بر عالم انسانيت ثابت كرد كه علي هر چه مي گويد صحيح مي گويد ، و قضاوت و داوري او مطابق واقع است

حكم خدا اين بود كه علي (عليه السلام ) قضاوت كرد

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
مردي عربي با داشتن يك ناقه (شتر ماده ) به نزد رسول الله آمد و عرض كرد : يا رسول الله (صلي الله عليه و آله وسلم ) ! اين ناقه را مي خري ؟ حضرت فرمود : به چند درهم مي فروشي اي اعرابي ؟ ! عرض كرد : دويست درهم ، پيامبر فرمود : ناقه تو قيمتش بيش از اين است و پيوسته قيمت شتر را زياد مي كرد تا به چهارصد درهم رساند و از اعرابي خريد و پولها را در دامن اعرابي ريخت .
مرد عرب مهار ناقه را بگرفت و گفت : ناقه از من است و در هم هم مال من است و اگر تو را بينه و شاهد هست ، حاضر كن .
در اين وقت ، ابوبكر پيدا شد ، پيامبر فرمود : بيا تا اين پير مرد ، يعني ابوبكر ، بين من و تو حكم كند ، و ماجرا را براي او نقل كرد . او گفت : قضيه معلوم است كه اعرابي شاهد مي طلبد و شما بايد شاهد بياوري .
در اين اثنا عمر نمودار شد و پيامبر فرمود : اي مرد عرب ! حاضري اين مردي كه به طرف ما مي آيد بين ما حكم كند ؟ عرض كرد : آري يا محمد (صلي الله عليه و آله وسلم ) ! چون عمر نزديك آمد ، پيامبرفرمود : تو بين من و اين اعرابي قضاوت كن ، گفت : يا رسول الله (صلي الله عليه و آله وسلم ! سخن خود را بگو . فرمود : ناقه از من و دراهم از براي اعرابي است ، عمر به اعرابي گفت تو ادعاي خود را بگو ؟ اعرابي گفت : ناقه و دراهم هر دو از من است ، اگر محمد ادعايي مي كند بايد شاهد اقامه كند؛ عمر گفت : قول اعرابي درست است و بر صحت كلامش قسم مي خورد .
پيامبر به اعرابي فرمود : من تو را محاكمه مي كنم نزد كسي كه به حكم پروردگار عزيز و جليل بين ما حكم كند ، كه ناگاه علي (عليه السلام ) بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وارد شد .
علي (عليه السلام ) عرض كرد : يا رسول الله (صلي الله عليه و آله وسلم ) ! شما با اين مرد در چه واقعه اي صحبت داريد ؟ حضرت فرمود : يا ابااللحسن ! بين من و اين مرد عرب قضاوت كن ، علي (عليه السلام ) فرمود : اي اعرابي ! به پيامبر چه ادعا داري ؟ گفت : پول ناقه اي را كه به او فروخته ام از او مي خواهم .
علي (عليه السلام ) از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم پرسيد : شما چه مي گوييد ؟ فرمود : من پول تمام ناقه را پرداخته ام ، اميرالمومنين (عليه السلام ) فرمود : اي اعرابي ! آيا رسول خدا راست مي گويد ؟ گفت : نه هيچ چيز به من نپرداخته است ، حضرت شمشير از غلاف كشيد و به يك ضربت او را به هتل رسانيد . پيامبر فرمود : چرا چنين كردي ؟ عرض كرد : يا رسول الله (صلي الله عليه و آله وسلم ! من شما را بر اوامر و نواهي خداوند متعال و بر بهشت و جهنم و ثواب و عقاب و وحي خدا تصديق مي كنم ، چگونه مي شود كه در بهاي شتر ماده اين اعرابي تو را تصديق نكنم ؟ من اعرابي را از اين جهت كشتم كه شما را تكذيب كرد و گفت رسول خدا پول شتر را نداده است .
پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود : راست گفتي و حكم به حق كردي ولي ديگر به مثل اين كار عود مكن ؛ سپس پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم رو به ابوبكر و عمر نمود و فرمود : حكم خدا اين بود كه علي (عليه السلام ) قضاوت كرد نه حكمي كه شماها كرديد

نامه پادشاه روم به عمر

ابن مسيب نقل كرد كه ، عمر بن خطاب مي گفت : ((پناه مي برم به خدا از مشكلاتي كه ابوالحسن ، براي حل آنها نباشد)) . اين سخن خليفه جهاتي داشت ؛ از جمله آنها ، اين بود كه روزي پادشاه روم به عمر نامه نوشت و از مسايلي پرسش نمود؛ عمر آن سوالات را بر اصحاب عرضه داشت ، اما كسي نتوانست جواب بدهد ، پس به اميرالمومنين عرضه داشت و حضرت فورا جواب سوالات را دادند .
نامه پادشاه روم به عمر اين چنين بود : ((اين نامه اي است از پادشاه بني الاصفر به عمر ، خليفه مسلمانان ، پس از ستايش پروردگار پرسش مي كنم از شما مسايلي را كه پاسخ آن را مرقوم نماييد :
1- چه چيز است كه خدا آن را نيافريده است ؟ 2- خدا نمي داند ، 3- نزد خدا نيست ، 4- همه اش دهان است ، 5- همه اش پاست ، 6- همه اش چشم است ، 7- همه اش بال است ، 8- كدام مردي است كه فاميل ندارد ، 9 - چهار جنبده كه در شكم مادر نبودند كدام است ، 10 - چه چيزي است كه نفس مي كشد ، روح ندارد ، 11 - ناقوس چه مي گويد ، 12- آن رونده كدام است كه يك بار راه رفت ، 13- كدام درخت است كه سواره ، صد سال در سايه اش راه مي رود و به پايانش نمي رسد و مانندش در دنيا چيست ، 14- كدام مكان است كه خورشيد جز يك بار در آن نتابيد ، 15- كدام درخت است كه بي آب روييد ، 16- اهل بهشت مي خورند و مي آشامند و چيزي دفع نمي كنند؛ مانندش در دنيا چيست ، 17- در سفره هاي بهشت كاسه هايي كه در هر يك از آنها غذاهاي گوناگون است و آميخته نمي شوند؛ مانندش در دنيا چيست ؟ 18- از سيبي در بهشت ، دختركي بيرون مي آيد در حالي كه از آن سيب ، چيزي كاسته نمي شود ، 19- كنيزكي در دنيا مال دو مرد است و در آخرت ، مال يكي از آنان ؛ آن چگونه است ؟ 20 - كليدهاي بهشت چيست ؟
اميرالمومنين (عليه السلام ) نامه پادشاه روم را خواندند و در پشت نامه ، جواب را اين طور مرقوم كردند :
بسم الله الرحمن الرحيم - پس از سپاس و ستايش پروردگار؛ اي پادشاه روم ! بر مطال شما واقف شدم و من به ياري خدا و قدرتش و بركت خدا و پيامبران ، خصوصا محمد صلي الله عليه و آله و سلم آخرين فرستاده خدا ، پاسخ تو را مي دهم :
1- آن چيزي كه خدا نيافريده قرآن است ، زيرا آن كلام وصف خداست و همچنين كتابهايي كه از جانب خدا نازل شده است ، حق - سبحانه - قديم است و صفاتش هم قديم است .
2- آن چيزي كه خدا نم داند آن است كه شما نصرانيان مي گوييد : خدا را زن و فرند و شريك است ؛ خدا فرزندي نگرفته و با او خدايي نيست ، نه والد است و نه مولود .
3- آن چيزي كه نزد خدا نيست ظلم است ، پروردگار به بندگان ، ستمكار نيس .
4- چيزي كه همه اش دهان است ، آتش است ؛ در هر چيزي افتد ، مي خورد .
5- چيزي كه همه اش پاست ، آب است .
6- چيزي كه همه اش چشم است ، خورشيد است .
7- چيزي كه همه اش بال است ، باد است .
8- آن كس كه فاميل ندارد ، آدم است .
9- آن چهار جنبنده كه در شكم مادر نبودند عصاي موسي ، قوچ ابراهيم ، آدم و حوا مي باشند .
10- آنكه بي روح است و نفس مي كشد ، صبح است ، خداي تعالي فرمود : ((والصبح اذا تنفس )) (28) : ((سوگند به صبح آنگاه كه نفس مي كشد)) .
11- ناقوس مي گويد : ((تق ، تق ؛ حق ، حق ، آهسته ، آهسته ؛ عدالت ، عدالت ؛ راستي ، راستي ؛ دنيا ما را فريب داد و در هوس انداخت ؛ دنيا دوره به دوره سپري مي شود؛ نمي گذرد روزي مگر كه سست مي كند از ما پايه اي ، مردگان ما را خبر دادند كه از اين سرا كوچ مي نماييم ، پس چرا ما اينجا را براي خود وطن گرفته ايم ؟ ))
12- آن رونده كه يك بار راه رفت كوه سيناست ، ميان آن كوه و زمين مقدس (مسجد اقصي ) چند روزي راه بود ، بني اسراييل كه به فرمان موسي (عليه السلام ) آهنگ آن سرزمين داشتند نافرماني كردند ، خدا از آن كوه پاره اي بركند و دو بال از نور برايش قرار داد و بر بني اسراييل كه در بيابان راهپيمايي مي كردند سايبان شد و برابر سر آنان سير مي نمود ، چنانكه خدا در قرآن فرموده است : ((و چون كوه را از جا بركنديم و مانند سايبان بر سرشان قرار داديم و آنان گمان كردند بر سرشان مي افتد . ))(29) و موسي بني اسراييل را گفت : چرا نافرماني مي كنيد ، دست از نافرماني برداريد وگرنه كوه را بر سرتان مي افكنم ، چون توبه كردند كوه به جايش برگشت .
13- درختي كه سواره ، صد سال در سايه اش راه مي رود و به پايانش نمي رسد ، درخت طوبي است و آن سدره المنتهي است كه در آسمان هفتم است ، به سوي آن درخت ، اعمال بني آدم بالا مي رود و آن از درختهاي بهشت است ، هيچ كاخي و خانه اي در بهشت نيست مگر شاخه اي از شاخه هايش
در آن آويخته و مانندش در دنيا خورشيد است ، خودش يكي ست و پرتوش در همه جاست .
14- مكاني كه خورشيد جز يك بار در آن نتابيد ، زمين دريايي است كه بني اسراييل از آن عبور كردند و فرعونيان در آن غرق شدند ، در آن هنگام كه خدا براي موسي (عليه السلام ) آن دريا را شكافت و آب ، مانند كوهها روي هم ايستاد و زمين دريا به تابيدن خورشيد ، خشك شد سپس آب دريا به جايش برگشت .
15- درختي كه بي آب روييد ، درخت يونس پيغمبر است و آن معجزه اي بود كه خداي تعالي فرمود : ((و اءنبتنا عليه شجره من يقطين )) : ((بر سرش درختي از كدو رويانيديم . ))(30)
16- غذا خوردن اهل بهشت كه مي خورند و چيزي دفع نمي كنند ، مانندش در دنيا ، بچه است در شكم مادر ، از نافش مي خورد و دفع نمي كند .
17- غذاهاي گوناگون بهشتي كه در يك كاسه است و آميخته نمي شود ، مانندش در دنيا تخم مرغ است كه سفيده و زرده آن آميخته نمي شوند .
18- دختركي كه از سيب بهشتي بيرون مي آيد مانندش در دنيا ، كرمكي است كه از سيب بيرون مي آيد و سيب تغييري نمي كند .
19- كنيزكي كه در دنيا مال دو مرد و در آخرت مال يكي است ، مانند درخت خرمايي است كه در دنيا به شركت مال مومني مانند من و كافري مانند توست و آن در آخرت براي من است نه براي تو؛ زيرا در آخرت ، آن درخت در بهشت است و تو داخل بهشت نمي شوي .
20- كليدهاي بهشت ، ((لااله الا الله )) و محمد رسول الله )) است )) .
ابن مسيب گفت : چون قيصر روم ، جواب سوالات را خواند گفت : اين سخن بروون نيامده جز از خاندان نبوت ، سپس پرسيد : پاسخ اين سوالات را چه كسي داده است ؟ گفتند : از پس عموي محمد صلي الله عليه و آله و سلم است .
قيصر روم براي اميرالمومنين نامه اي نوشت : ((سلام عليك ؛ پس از سپاس پروردگار ، بر پاسخهاي شما واقف شدم و دانستم كه شما از خاندان نبوت هستيد و به شجاعت و علم ، متصف مي باشيد ، من خواهانم كه دينتان را براي من شرح دهيد و حقيقت روحي را كه خدا در كتابتان گفته است براي من بيان نماييد ((يساءلونك عن الروح قل الروح من اءمر ربي )) ؛ ((از روح پرسش مي كنند بگو روح از امر پروردگار من است )) . (31)
اميرالمومنين (عليه السلام ) در جواب قيصر ، نوشت : ((پس از سپاس و ستايش پروردگار ، روح نقطه اي است با لطافت و پرتويي است با شرافت كه از ساختهاي آفريننده اش و قدرت پديد آورنده اش مي باشد ، از گنجينه هاي مملكتش او را بيرون آورده و در نهاد بندگانش نهاده ، پس روح تو پيوندي است با او ، و نزد تو امانتي است از او ، هرگاه گرفتي آنچه نزد او داري ، مي گيرد آنچه نزد تو دارد))

هفت چيز را در خواب  ديد

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
شخصي نصراني در كشور روم ، هفت چيز در خواب ديد و حضرت علي تفصيل خواب و تعبير آن را بيان فرمود و او تصديق كرد .
حضرت فرمود : خواب اول : آن بود كه ، در خواب ديدي قصري از آسمان ، آويزان است كه در آن كرسي ها از طلا نهاده شده و كنيزان و غلامان و فرشهاي ديبا در ميانش مي باشد و اطراف آن قصر را بوزينه ها و خوكها گرفته اند؛ تعبيرش اين است : آن ، قصر سلطان ظالم است كه در آخر الزمان ، چون مردم زكوه نمي دهند ، اموال مردم را مي گيرد و در اطراف سلطان ، ستمكاراني هستند كه او را در ظلم ياري مي كنند .
خواب دوم : آن بود كه ، ديدي كرباسي از آسمان ، آويزان است و مردمان آن را پاره مي كردند تا اين كه مقدار كمي باقي ماند؛ تعبيرش اين است : آن كرباس مذهب هاي مختلفه است كه در آخر الزمان مردمان به آنها معتقد مي شوند و از مذهب باقي نمي ماند مگر به منزله نخي .
خواب سوم : ديدي مرغاني از آسمان فرود آمدند و سرهاي خود را در زمين نهادند و برگشتند بدون آن كه سر داشته باشند؛ تعبيرش اين است : كه آن مرغان ، اسلام است كه باقي نمي ماند از اسلام مگر رسم و شريعت ، و حقيقتش به سوي آسمان رجوع مي كند .
خواب چهارم : چهار پاياني كه مخرج بول و غايط نداشتند؛ تعبير ، آن بود كه توانگران اموال را جمع مي كنند و حقوق الهي و زكوه را نمي دهند .
خواب پنجم : آن كه بيماري را ديدي كه سالمان را عيادت كند ، تعبير ، آن است كه مريضان ، فقراء بودند كه در نزد اغنياء حاضر شوند و چيزي از اغنياء خواهند و آنان چيزي به ايشان نمي دهند .
خواب ششم : حوض خشكي را ديدي كه نزد آن سبزه زار و بوستاني بود؛ تعبير حوضهاي خشك ، علمايي هستند كه به علم خود عمل نمي كنند و بوستان ، مردماني باشند كه از علماء آنچه مي شنوند عمل مي كنند .
خواب هفتم : جامهاي سبز را ديدي كه در آنها هر چيزي كه در دنيا هست در آن ديده مي شود؛ تعبير اين است : آن جامهاي سبز دنياست كه اهل دنيا آن را مي گيرند و سخن از براي دنيا مي گويند نه آخرت ، و حال آن كه از براي آخرت خلق شده اند .
همين كه نصراني اين خواب و تعبيرش را از معدن علم ، حضرت علي (عليه السلام ) شنيد شهادتين را بر زبان جاري كرد و اسلام آورد
.

ما را از قفلهاي آسمان هفت گانه و كليدهاي آن آگاه كن ؛ از قبري كه صاحبش را گردش داد مطلع ساز؛

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
قومي از يهوديان نزد خليفه دوم آمدند و گفتند : ((آمديم تا از تو مطالبي را بپرسيم ، اگر صحيح جواب دادي مسلمان مي شويم و از تو متابعت مي كنيم ؛ خليفه گفت : هر چه مي خواهيد بپرسيد ؟ گفتند : ما را از قفلهاي آسمان هفت گانه و كليدهاي آن آگاه كن ؛ از قبري كه صاحبش را گردش داد مطلع ساز؛ از كسي كه قومش را انذار داد نه از جن بود و نه از انس خبر ده ، مكاني كه آفتاب فقط يك بار بر آن تابيد و ديگر بر آن نتابيد نام ببر؛ از پنج جانداري كه در رحم خلق نشدند آگاه كن ، از يك و دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه و ده و يازده و دوازده تا توضيحات لازم را بده )) .
خليفه سرش را به زير انداخت و چشمان خود را باز كرد و گفت : از من مطالبي مي پرسيد كه نمي دانم ولي پسر عموي پيامبر همه سيوالهاي شما را جواب خواهد داد .
پس كسي را فرستاد خدمت اميرالمومنين (عليه السلام ) و از او خواست بيايد و جواب سو الهاي يهوديان را بده ؛ حضرت وقتي تشريف آوردند ، خليفه گفت : اي اباالحسن ! اين قوم يهود از من مسايلي را پرسيدند كه براي هيچ يك از آنان پاسخي ندارم .
آنان گفتند : اگر جواب صحيح را بگويي اسلام مي آوريم ، حضرت به آنان فرمود : اي قوم يهود ! سيوالات را بپرسيد ، آنان همان سيوالات را دوباره تكرار كردند و حضرت فرمود : غير از اينها سيوالات ديگري نداريد ؟ عرض كردند : نه اي پدر حسن (عليه السلام ) و حسين (عليه السلام ) .
حضرت فرمود : ((قفلهاي آسمان هفتگانه شرك به خدا است و كليدش گفتن ((لا اله الا الله ))؛ اما آن قبري كه صاحبش را گردش داد ، ماهي بود كه يونس را در هفت دريا سير داد؛ آنكه قومش را انذار داد ، نه از جن بود و نه انس ، مورچه اي بود كه با حضرت سليمان بن داود صحبت كرد؛ آن مكاني كه يك بار آفتاب بر آن تابيد و ديگر نتابيد دريا بود كه خداوند حضرت موسي (عليه السلام ) را از آن نجات داد و فرعون و پيروانش را در آن غرق كرد (وقتي دريا شكافته شد آفتاب تابيد و بعد از غرق شدن فرعونيان دريا به هم آمده و ديگر آفتاب بر آن نتابيد)؛ آن پنج موجودي كه در رجم خلق نشدند : حضرت آدم و حوا و عصاي موسي و شتر صالح و گوسفندي كه عوض حضرت اسماعيل ذبح و قرباني شد ، مي باشند .
اما جواب آن دوازده تا اين است : يك ، خداست ؛ دو تا ، آدم و حوا مي باشند؛ سه تا ، جبرييل و ميكاييل و اسرافيل است ؛ چهار تا ، تورات و انجيل و زبور و قرآن است ؛ پنج تا ، پنج نماز واجب شبانه روزي مي باشند؛ شش ، آن كلام خداست كه آسمان و زمينرا در شش روز خلق كرد؛ هفت ، هشت ، قول خداست كه مي فرمايد : ((و يحمل عرش ربك فوقهم يوميذ ثمانيه )) : ((عرش پروردگار تو را بر فراز ايشان در آن روز هشت تن در بر دارند . ))(45)؛ نه ، آن آيات و معجزات بود كه موسي بن عمران داشت . اما ده ، آن قول خداست : ((وواعدنا موسي ثلاثين ليله و اءتممناها بعشر)) : ((و وعده كرديم با موسي سي شب و تكيل آن به ده كرديم . ))(46) اما ، يازده قول حضرت يوسف (عليه السلام ) است كه به پدرش عرض كرد : ((اني راءيت اءحد عشر كوكبا)) : ((اي پدر به خواب ، يازده ستاره را ديدم ))(47)؛ اما دوازده ، آن كلام حق است به حضرت موسي (عليه السلام ) : ((اضرب بعصاك الحجر فانفجرت منه اثنتا عشره عينا)) : ((اي موسي با عصايت بر سنگ بزن ، پس دوازده چشمه آب از آن ظاهر شد . ))(48)
يهوديان از جواب سيوالاتشان خوشحال شدند و عرض كردند : ما شهادت مي دهيم كه خدا يكي است و پيامبر فرستاده خداست و تو پسر عموي رسول خدا مي باشي ؛ سپس رو به خليفه كردند و گفتند : ما شهادت مي دهيم كه علي (عليه السلام ) برادر رسول خداست و به اين مقام امامت سزاوار است ، و همگي اسلام آوردند

بچه مربوط به همين زن است كه دلش به حال او مي سوزد

در حديثي از امام باقر (عليه السلام ) مي خوانيم كه مي فرمايند : در زمان حضرت علي دو نفر زن همزمان بچه اي را به دنيا آوردند ، جنس نوزادها ، يكي پسر و ديگري دختر بود .
آن زني كه دختر زاييده بود ، پسر زن ديگر را برداشت ، و دختر نوزادش را به جاي وي گذاشت و در نتيجه ميان آن دو زن مرافعه اي پيش آمد و قرار شد علي (عليه السلام ) داوري كند .
مولاي متقيان در مسند قضاوت در قرار گرفته و زنان را به محاكمه كشانيد ، ولي هيچكدام از آنان دست از پسر برنداشتند . و حضرت دستور داد : شير مادران آن دو بچه را وزن كردند ، او را كه شيرش سنگين تر بود ، پسر را به وي واگذار كرد ! (43) نظير اين جريان در مورد دو نفر كنيز پيش آمد ، كه در زمان عمر اتفاق افتاد ، و او از قضاوت باز ماند ، و سرانجام اميرالمومنين علي (عليه السلام ) قضاوت آن دو را به عهده گرفت ، و براي رفع مخاصمه دستور دادند : اره اي بياورند ، زنان گفتند : اره را چه كار داريد ؟ فرمودند : مي خواهم بچه را دو نيم كنم ، و به هر كدام نصف او را بدهم ! ! آن زني كه در واقع مادر بچه بود گفت : بچه مال آن زن ديگري است ، من از ادعايم صرفنظر كردم .
علي (عليه السلام ) فرمودند : بچه مربوط به همين زن است كه دلش به حال او مي سوزد ، و لذا بچه را به آن زن تحويل داد

و بدينسان كيفر بي تفاوتي را در برابر ستمگر و ستمديده مشخص ساخت

از حضرت امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است كه : در زمان خلافت اميرالمومنين علي (عليه السلام ) سه نفر را براي محاكمه و داوري به حضور آن حضرت آوردند ، جريان آنها به شرح زير بود :
مردي ، مرد ديگري را تعقيب مي كرد ، تا او را بكشد ، و آن مرد از ترس جانش فرار مي كرد ، سرانجام شخص ثالثي او را گرفت ، و تحويل آن شخص قاتل داد ، نفر چهارمي نيز اين صحنه را تماشا مي كرد ، ولي هيچگونه كمكي در ظاهر به قاتل انجام نداد ، سرانجام آن مرد ، مرد فراري را به قتل رسانيد ! !
علي (عليه السلام ) در مورد كيفر آنان دستور دادند :
نفر اول را كه قاتل بوده ، بايد به قتل رسانند ، و نفر دوم را كه باعث قتل شده ، و فراري را دستگير كرده و به تحويل قاتل داده است ، بايد به حبس ابد محكوم كرد ، تا تمام عمرش را در زندان سپري كند . و آن شخص ثالثي را كه تماشاگر بوده ، و در برابر چشمان او ، مرد بي گناهي را به قتل رسانيده اند ، و وي هيچگونه دفاعي نكرده است ، بايد چشمان او را از جايش بيرون آورده و نابينا كرد ! !
و بدينسان كيفر بي تفاوتي را در برابر ستمگر و ستمديده مشخص ساخت
.

واعمراه ، لولا علي لهلك عمر

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
در زمان خلافت عمر ، جواني به نزد او آمد و از مادرش شكايت كرد و ناله سر مي داد كه :
- خدايا بين من و مادرم حكم كن .
عمر از او پرسيد :
- مگر مادرت چه كرده است ؟ چرا درباره او شكايت مي كني ؟
جوان پاسخ داد : مادرم نه ماه مرا در شكم خود پرورده و دو سال تمام نيز شير داده . . اكنون كه بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخيص مي دهم ، مرا طرد كرده و مي گويد تو فرزند من نيستي ! حال آنكه او مادر من و من فرزند او هستم .
عمر دستور داد زن را بياورند . زن كه فهميد علت احضارش چيست ، به همراه چهار برادرش و نيز چهل شاهد در محكمه حاضر شد .
عمر از جوان خواست تا ادعايش را مطرح نمايد .
جوان گفته هاي خود را تكرار كرد و قسم ياد كرد كه اين زن مادر من است .
عمر به زن گفت :
- شما در جواب چه مي گوييد ؟
زن پاسخ داد : خدا را شاهد مي گيرم و به پيغمبر سوگند ياد مي كنم كه اين پسر را نمي شناسم . او با چنين ادعايي مي خواهد مرا در بين قبيله و خويشاوندانم بي آبرو سازد . من زني از خاندان قريشم و تابحال شوهر نكرده ام و هنوز هم باكره ام .
در چنين حالتي چگونه ممكن او فرزند من باشد ؟ !
عمر پرسيد : آيا شاهد داري ؟
زن پاسخ داد : اينها همه گواهان و شهود من هستند .
آن چهل نفر شهادت دادند كه پسر دروغ مي گويد و نيز گواهي دادند كه اين زن شوهر نكرده و هنوز هم باكره است .
عمر دستور داد كه پسر را زنداني كنند تا درباره شهود تحقيق شود . اگر گواهان راست گفته باشند ، پسر به عنوان مفتري مجازات گردد .
ماءموران در حالي كه پسر را به سوي زندان مي بردند ، با حضرت علي (عليه السلام ) برخورد نمودند . پسر فرياد زد :
- يا علي ! به دادم برس ، زيرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بيان كرد . حضرت فرمود : او را نزد عمر برگردانيد . چون بازگردانده شد ، عمر گفت : من دستور زندان داده بودم . براي چه او را آورديد ؟
گفتند : علي (عليه السلام ) دستور داد برگردانيد و ما از شما مكرر شنيده ايم كه با دستور علي بن ابي طالب (عليه السلام ) مخالفت نكنيد .
در اين وقت حضرت علي (عليه السلام ) وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار كنند . او را آوردند . آنگاه حضرت به پسر فرمود : ادعاي خود را بيان كن .
جوان دوباره تمام شرح حالش را بيان نمود .
علي (عليه السلام ) رو به عمر كرد و گفت :
- آيا مايلي من درباره اين دو نفر قضاوت كنم ؟
عمر گفت : سبحان الله ! چگونه مايل نباشم و حال آنكه از رسول خدا (صلي الله عليه و آله وسلم ) شنيده ام كه فرمود :
علي بن ابي طالب (عليه السلام ) از همه شما داناتر است .
حضرت به زن فرمود : درباره ادعاي خود شاهد داري ؟
گفت : بلي ! چهل شاهد دارم كه همگي حاضرند . در اين وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه پيش گواهي دادند .
علي (عليه السلام ) فرمود : طبق رضاي خداوند حكم مي كنم . همان حكمي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به من آموخته است .
سپس به زن فرمود : آيا در كارهاي خود سرپرست و صاحب اختيار داري ؟
زن پاسخ داد : بلي !
اين چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختيار دارند . آنگاه حضرت به برادران زن فرمود :
- آيا درباره خود و خواهرتان به من اجازه و اختيار مي دهيد ؟
گفتند : بلي ! شما درباره ما صاحب اختيار هستيد .
حضرت فرمود : به شهادت خداي بزرگ و به شهادت تمامي مردم كه در اين وقت در مجلس حاضرند اين زن را به عقد ازدواج اين پسر در آورده ام و به مهريه چهارصد درهم وجه نقد كه خود آن را مي پردازم . (البته عقد صورت ظاهري داشت ) .
سپس به قنبر فرمود : سريعا چهارصد درهم حاضر كن .
قنبر چهارصد درهم آورد . حضرت تمام پولها را در دست جوان ريخت .
فرمود : اين پولها را بگير و در دامان زنت بريز و دست او را بگير و ببر و ديگر نزد ما بر نگرد مگر آنكه آثار عروسي در تو باشد ، يعني غسل كرده برگردي .
پسر از جاي خود حركت كرد و پولها را در دامن زن ريخت و گفت :
- برخيز ! برويم .
در اين هنگام زن فرياد زد ((اءلنار ! اءلنار ! )) (آتش ! آتش ! )
اي پسر عموي پيغمبر آيا مي خواهي مرا همسر پسرم قرار دهي ؟ !
به خدا قسم ! اين جوان فرزند من است . برادرانم مرا به شخصي شوهر دادند كه پدرش غلام آزاد شده اي بود . اين پسر را من از او آورده ام . وقتي بچه بزرگ شد به من گفتند :
- فرزند بودن او را انكار كن و من هم طبق دستور برادرانم چنين عملي را انجام دادم ولي اكنون اعتراف مي كنم كه او فرزند من است . دلم از مهر و علاقه او لبريز است .
مادر دست پسر را گرفت و از محكمه بيرون رفتند .
عمر گفت : ((واعمراه ، لولا علي لهلك عمر))
- ((اگر علي نبود من هلاك شده بودم . ))(

قسم به خدا يا اميرالمومنين (عليه السلام ) كه اين كار را غير از من و مادرم كسي نمي دانست

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
وقتي كه امام (عليه السلام ) به كوفه رسيد ، جواني از اصحابش رغبت به نكاح كرد تا زني را تزويج نمايد . روزي آن حضرت ، نماز صبح را گزارده ، به يك فرمود : برو به فلان موضع كه آنجا مسجدي است و بر يك جانب آن مسجد ، خانه اي است كه مرد و زني در آنجا صدا بلند كرده اند ، هر دو را نزد من بياور .
آن مرد رفته ، زن و مرد را به نزد حضرت آورد ، حضرت فرمود : امشب نزاع شما به درازا كشيد ؟ جوان گفت : يا اميرالمومنين (عليه السلام ) ! من اين زن را خواستم و تزويج كردم ، چون شب زفاف شد در خلوت در نفس خود نفرتي از او مانع نزديكي شد ، و اگر توانايي داشتم در شب ، او را بيرون مي كردم ، پس او غضبناك شد و ميان ما درگيري شد تا اين وقت كه ماءمور شما ما را به حضور شما دعوت كرد .
حضرت به حضار مجلس گفت : بعضي سخنان را نتوان در ميان عموم گفت لذا شما بيرون رويد . وقتي همه رفتند حضرت به آن زن گفت ، اين جوان را مي شناسي ؟ گفت : نه ، يا اميرالمومنين !
حضرت امير فرمود : اگر من خبر دهم چنان چه او را بشناسي ، منكر نمي شوي ؟ گفت : نه ، يا اميرالمومنين (عليه السلام ) فرمود : تو دختر فلان كس نيستي ؟ گفت : بلي ، فرمود : تو را پسر عمويي نبود كه به هم ميل و رغبت داشتيد ؟ گفت : بلي ؛ فرمود : پدر تو ، تو را از او منع نمي كرد و او را از نزد خود اخراج نكرد ؟ گفت آري ؛ فرمود : فلان شب به خاطر كاري بيرون رفتي ، و پسر عمويت به اكراه با تو نزديكي كرد و تو از او حامله شدي و پنهان از مادرت مي داشتي و عاقبت مادرت اطلاع يافت ، از پدرت پنهان مي داشتيد ، و چون وضع حمل تو نزديك شد مادر ، تو را در شب از خانه بيرون برد ، و تو در فلان جا وضع حمل نمودي و آن كودك را كه متولد شد در جامه اي پيچيده و در خارج ديوار در جايي كه قضاي حاجت مي كردند گذاشتيد ، سگي آمد او را ببويدو تو ترسيدي كه سگ او را بخورد ، سنگي انداختي و بر سر آن طفل آمد و شكست ، و تو و مادرت بر سر كودك رفتيد و مادرت از جامه خود پارچه اي جدا كرد و سر او را بست ، بعد از آن ، او را گذاشتيد و راه خود گرفتيد و ديگر ندانستيد كه حال او چه شد .
دختر چون اينها را از آن حضرت شنيد ساكت شد . حضرت فرمود : به حق سخن گو ، دختر گفت : بلي ؛ قسم به خدا يا اميرالمومنين (عليه السلام ) كه اين كار را غير از من و مادرم كسي نمي دانست ؛ حضرت فرمود : خداوند ذوالجلال ، مرا بر اين كار مطلع ساخت و بعد فرمود : چون شما او را گذاشتيد ، در صبح آن شب بنو فلان آمدند او را برده و تربيت كردند تا بزرگ شد و با اينها به كوفه آمد و آن كودك ، اين مرد است كه تو را خواست تزويج كند .
اكنون پسر تو است و به جوان گفت : سرت را بگشا چون گشود ، اثر شكستگي بر سر او ظاهر بود؛ آنگاه فرمود : حق تعالي از آن چه بر او حرام بود نگاه داشت ، فرزند خود را بگير و برو كه در ميان شما ازدواج نيست . (39

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مردي را كه شراب خورده بوود به نزد ابوبكر آوردند ، خليفه از وي پرسيد : آيا شراب خورده اي ؟ او جواب اد : بلي . ابوبكر گفت : چرا شراب خورده اي ، در حالي كه حرام است ؟ آن مرد گفت : اگر مي دانستم كه شراب حرام است لب به آن نمي زدم . در حالي كه جمعيت زيادي اين صحنه را تماشا مي كردند ، خليفه از حكم مساءله عاجز مانده ، و دست به سوي عمر دراز كرد !
عمر گفت : اين مساءله از معضلات است و چاره اش ، ابوالحسن اميرالمومنين ، است !
ابوبكر خطاب به غلامش گفت : برو علي را حاضر كن ، ولي عمر گفت : سزاوار نيست علي را بياوريم ، اجازه دهيد ما به منزل او برويم .
آنان همراه حضرت سلمان به خانه علي آمده ، و جريان را ابلاغ نمودند ، حضرت فرمود چاره كار اين است كه او را در بازار و كوچه بگردانيد ، و از مهاجرين و انصار جويا شويد ، كه آيا كسي حكم تحريم شراب را به وي گفته است ؟ اگر حكم تحريم به گوش او نرسيده باشد ، او را آزاد كنيد .
خليفه به دستور علي (عليه السلام ) عمل كرد ، چون كسي شهادت نداد ، وي را مرخص نمودند ، بدون اين كه بر وي حد بزنند .
سلمان مي گويد : من به علي (عليه السلام ) گفتم : خوب آنان را ارشاد نمودي ، حضرت جواب داد :
خواستم حكم آيه سي و پنج سوره يونس را در مورد خود و آنان بار ديگر مورد تاءكيد قرار دهم كه مي فرمايد :
((آيا كسي كه هدايت به حق مي كند براي رهبري شايسته تر است ؟ و يا آن كس كه هدايت نمي شود نگر هدايتش كند ؟ شما را چه مي شود ؟ چگونه داوري مي كنيد ؟ ))(37)

كجا بود قبل از اينكه عرش خود را خلق كند ؟ و عرش خود را از چه چيز خلق كرده است ؟

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
ابن عباس مي گويد : ((روزي در مجلس عمر بن خطاب نشسته بودم و كعب الاحبار نزد او بود و اميرالمومنين (عليه السلام ) هم در مجلس تشريف داشتند ، عمر روي به كعب الاحبار نمود گفت : اي كعب ! آيا از تورات چيزي در خاطر داري ؟ گفت : بيشتر آن را حفظ دارم . مردي در پهلوي عمر بود گفت : از كعب سوال كن كه خداوند متعال ، كجا بود قبل از اينكه عرش خود را خلق كند ؟ و عرش خود را از چه چيز خلق كرده است ؟ و آبي كه عرش بر آن آب بود ، از چه چيز خلق شده بود ؟
عمر اين سه سوال را از كعب الاحبار نمود ، او در جواب گفت : ما يافته ايم كه خداوند - تبارك و تعالي - قديم است و قبل از عرش خداي بر سر سنگ بيت المقدس در هوا بود ، چون خواست عرش را خلق كند ، خدا آب دهان خود را انداخت ، درياها را خلق كرد ، و از آن سنگي كه در زير او بود عرش را خلق كرد و پاره اي از آن سنگ براي بناء بيت المقدس باقي گذارد)) .
ابن عباس گفت : ((چون كلام كعب الاحبار به اينجا رسيد ، اميرالمومنين (عليه السلام ) از جاي خود برخاست و به طرف منزل روانه گرديد .
عمر قسم داد اميرالمومنين (عليه السلام ) را كه مراجعت كند و به جاي خود نشيند؛ چون نشست ، عمر در خواست كرد از امام و گفت : آنچه مي داني بفرما ، كه مفرج هموم و گرفتاريها هستي ! حضرت رو به جانب كعب كردند و فرمودند : آنچه را گفتي ، غلط بود و يهوديان هم اشتباه كردند؛ خدا از آنچه شما به هم بافته ايد و كتابهاي آسماني را به دلخواه خود تحريف كرديد و بر خدا ، زشت ترين دروغها را بسته ايد ، منزه است ؛
اي كعب الااحبار ! واي بر تو ! سنگي را گمان كرده اي كه خداي بر او قرار گرفته بود ! اين سخني است محال ؛ سنگ نمي تواند احاطه بر جلال و عظمت او بنمايد؛ و هوايي كه ذكر كردي هرگز ممكن نيست كه محيط بر ذات احديت شده باشد . اگر سنگ و هوا با او بودند ، پس بايستي آنها هم قديم باشند و ذات خداوند منزه است از اينكه به او اشاره بشود يا مكاني براي او فرض بشود ، خدا را مكان نيست ، او خالق همه مكانها و زمانهاست ، خداي تعالي چنان نيست كه ملحدين و جاهلين گمان كرده اند ، خداي متعال قبل از اينكه مكاني و زماني و هوايي در وجود باشد بوده است .
ذات باري تعالي ، محيط بر همه اشياء است و كاينات را بدون فكر ، حادث گردانيده است ، اينكه مي گويم : خدا بود به جهت شناسانيدن بودن اوست ، چون ذات خدا ما را بيان بخشيد كه او را به مردم بشناسانيم ، چنانچه مي فرمايد : ((خلق الانسان ، علمه البيان )) (33)؛ ((خلق كرد انسان را و بدو بيان آموخت )) و الا خداوند متعال از كون و مكان و زمان منزه و مبراست ؛ خداوند مقتدر است بر هر چه اراده عليه او تعلق بگيرد آن را ايجاد مي فرمايد ، خدا نوري را خلق نمود بدون ماده و مدت ، و از آن نور ، ايجاد ظلمت نمود بدو ماده و مدت از لا شي ء؛ يعني هيچ چيز . خدا قادر است كه ظلمت را از لا شيي ء ايجاد نمايد و بالاخره خداي تعالي ياقوتي از نور خلق كرد كه بزرگي آن مثل بزرگي و عظمت و غلظت آسمانها و زمينهاي هفتگانه بود ، سپس نظر هيبت به آن ياقوت نمود ، آبي لرزان گرديد و تا قيامت لرزان است ، بعد عرش را از نور ياقوتي آفريد و بر آن آب قرار داد ، و از براي عرش دوازده هزار لغت قرار داد كه به آن لغتها خداي را تسبيح مي نمايند كه هر لغتي به دوازده هزار لغت ، تسبيح مي كنند كه هيچ يك از لغتها به ديگري شباهت ندارند و اين قول خداي تعالي است : ((و كان عرشه علي الماء ليبلوكم )) ((عرش او بر آب بود تا بيازمايد شما را)) (34)
اي كعب ! واي بر تو ، اگر بنا بر قول تو كه دريا آب دهان خدا باشد ، چگونه آن سنگ خدا را بر مي گيرد ، و چگونه آن هوا محيط به خدا مي شود ؟
عمربن خطاب خنديد و از روي استهزاء به كعب الاحبار گفت : اي كعب ! اين است علم و حقيقت كه ابوالحسن مي گويد ، نه آن مزخرفاتي كه تو بر هم بافتي ! زنده نمانم در زماني كه در آن وقت ابوالحسن را نبينم )) . (35
)

((پناه مي برم به خدا از مشكلاتي كه ابوالحسن ، براي حل آنها نباشد)) . اين سخن خليفه جهاتي داشت

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
ابن مسيب نقل كرد كه ، عمر بن خطاب مي گفت : ((پناه مي برم به خدا از مشكلاتي كه ابوالحسن ، براي حل آنها نباشد)) . اين سخن خليفه جهاتي داشت ؛ از جمله آنها ، اين بود كه روزي پادشاه روم به عمر نامه نوشت و از مسايلي پرسش نمود؛ عمر آن سوالات را بر اصحاب عرضه داشت ، اما كسي نتوانست جواب بدهد ، پس به اميرالمومنين عرضه داشت و حضرت فورا جواب سوالات را دادند .
نامه پادشاه روم به عمر اين چنين بود : ((اين نامه اي است از پادشاه بني الاصفر به عمر ، خليفه مسلمانان ، پس از ستايش پروردگار پرسش مي كنم از شما مسايلي را كه پاسخ آن را مرقوم نماييد :
1- چه چيز است كه خدا آن را نيافريده است ؟ 2- خدا نمي داند ، 3- نزد خدا نيست ، 4- همه اش دهان است ، 5- همه اش پاست ، 6- همه اش چشم است ، 7- همه اش بال است ، 8- كدام مردي است كه فاميل ندارد ، 9 - چهار جنبده كه در شكم مادر نبودند كدام است ، 10 - چه چيزي است كه نفس مي كشد ، روح ندارد ، 11 - ناقوس چه مي گويد ، 12- آن رونده كدام است كه يك بار راه رفت ، 13- كدام درخت است كه سواره ، صد سال در سايه اش راه مي رود و به پايانش نمي رسد و مانندش در دنيا چيست ، 14- كدام مكان است كه خورشيد جز يك بار در آن نتابيد ، 15- كدام درخت است كه بي آب روييد ، 16- اهل بهشت مي خورند و مي آشامند و چيزي دفع نمي كنند؛ مانندش در دنيا چيست ، 17- در سفره هاي بهشت كاسه هايي كه در هر يك از آنها غذاهاي گوناگون است و آميخته نمي شوند؛ مانندش در دنيا چيست ؟ 18- از سيبي در بهشت ، دختركي بيرون مي آيد در حالي كه از آن سيب ، چيزي كاسته نمي شود ، 19- كنيزكي در دنيا مال دو مرد است و در آخرت ، مال يكي از آنان ؛ آن چگونه است ؟ 20 - كليدهاي بهشت چيست ؟
اميرالمومنين (عليه السلام ) نامه پادشاه روم را خواندند و در پشت نامه ، جواب را اين طور مرقوم كردند :
بسم الله الرحمن الرحيم - پس از سپاس و ستايش پروردگار؛ اي پادشاه روم ! بر مطال شما واقف شدم و من به ياري خدا و قدرتش و بركت خدا و پيامبران ، خصوصا محمد صلي الله عليه و آله و سلم آخرين فرستاده خدا ، پاسخ تو را مي دهم :
1- آن چيزي كه خدا نيافريده قرآن است ، زيرا آن كلام وصف خداست و همچنين كتابهايي كه از جانب خدا نازل شده است ، حق - سبحانه - قديم است و صفاتش هم قديم است .
2- آن چيزي كه خدا نم داند آن است كه شما نصرانيان مي گوييد : خدا را زن و فرند و شريك است ؛ خدا فرزندي نگرفته و با او خدايي نيست ، نه والد است و نه مولود .
3- آن چيزي كه نزد خدا نيست ظلم است ، پروردگار به بندگان ، ستمكار نيس .
4- چيزي كه همه اش دهان است ، آتش است ؛ در هر چيزي افتد ، مي خورد .
5- چيزي كه همه اش پاست ، آب است .
6- چيزي كه همه اش چشم است ، خورشيد است .
7- چيزي كه همه اش بال است ، باد است .
8- آن كس كه فاميل ندارد ، آدم است .
9- آن چهار جنبنده كه در شكم مادر نبودند عصاي موسي ، قوچ ابراهيم ، آدم و حوا مي باشند .
10- آنكه بي روح است و نفس مي كشد ، صبح است ، خداي تعالي فرمود : ((والصبح اذا تنفس )) (28) : ((سوگند به صبح آنگاه كه نفس مي كشد)) .
11- ناقوس مي گويد : ((تق ، تق ؛ حق ، حق ، آهسته ، آهسته ؛ عدالت ، عدالت ؛ راستي ، راستي ؛ دنيا ما را فريب داد و در هوس انداخت ؛ دنيا دوره به دوره سپري مي شود؛ نمي گذرد روزي مگر كه سست مي كند از ما پايه اي ، مردگان ما را خبر دادند كه از اين سرا كوچ مي نماييم ، پس چرا ما اينجا را براي خود وطن گرفته ايم ؟ ))
12- آن رونده كه يك بار راه رفت كوه سيناست ، ميان آن كوه و زمين مقدس (مسجد اقصي ) چند روزي راه بود ، بني اسراييل كه به فرمان موسي (عليه السلام ) آهنگ آن سرزمين داشتند نافرماني كردند ، خدا از آن كوه پاره اي بركند و دو بال از نور برايش قرار داد و بر بني اسراييل كه در بيابان راهپيمايي مي كردند سايبان شد و برابر سر آنان سير مي نمود ، چنانكه خدا در قرآن فرموده است : ((و چون كوه را از جا بركنديم و مانند سايبان بر سرشان قرار داديم و آنان گمان كردند بر سرشان مي افتد . ))(29) و موسي بني اسراييل را گفت : چرا نافرماني مي كنيد ، دست از نافرماني برداريد وگرنه كوه را بر سرتان مي افكنم ، چون توبه كردند كوه به جايش برگشت .
13- درختي كه سواره ، صد سال در سايه اش راه مي رود و به پايانش نمي رسد ، درخت طوبي است و آن سدره المنتهي است كه در آسمان هفتم است ، به سوي آن درخت ، اعمال بني آدم بالا مي رود و آن از درختهاي بهشت است ، هيچ كاخي و خانه اي در بهشت نيست مگر شاخه اي از شاخه هايش
در آن آويخته و مانندش در دنيا خورشيد است ، خودش يكي ست و پرتوش در همه جاست .
14- مكاني كه خورشيد جز يك بار در آن نتابيد ، زمين دريايي است كه بني اسراييل از آن عبور كردند و فرعونيان در آن غرق شدند ، در آن هنگام كه خدا براي موسي (عليه السلام ) آن دريا را شكافت و آب ، مانند كوهها روي هم ايستاد و زمين دريا به تابيدن خورشيد ، خشك شد سپس آب دريا به جايش برگشت .
15- درختي كه بي آب روييد ، درخت يونس پيغمبر است و آن معجزه اي بود كه خداي تعالي فرمود : ((و اءنبتنا عليه شجره من يقطين )) : ((بر سرش درختي از كدو رويانيديم . ))(30)
16- غذا خوردن اهل بهشت كه مي خورند و چيزي دفع نمي كنند ، مانندش در دنيا ، بچه است در شكم مادر ، از نافش مي خورد و دفع نمي كند .
17- غذاهاي گوناگون بهشتي كه در يك كاسه است و آميخته نمي شود ، مانندش در دنيا تخم مرغ است كه سفيده و زرده آن آميخته نمي شوند .
18- دختركي كه از سيب بهشتي بيرون مي آيد مانندش در دنيا ، كرمكي است كه از سيب بيرون مي آيد و سيب تغييري نمي كند .
19- كنيزكي كه در دنيا مال دو مرد و در آخرت مال يكي است ، مانند درخت خرمايي است كه در دنيا به شركت مال مومني مانند من و كافري مانند توست و آن در آخرت براي من است نه براي تو؛ زيرا در آخرت ، آن درخت در بهشت است و تو داخل بهشت نمي شوي .
20- كليدهاي بهشت ، ((لااله الا الله )) و محمد رسول الله )) است )) .
ابن مسيب گفت : چون قيصر روم ، جواب سوالات را خواند گفت : اين سخن بروون نيامده جز از خاندان نبوت ، سپس پرسيد : پاسخ اين سوالات را چه كسي داده است ؟ گفتند : از پس عموي محمد صلي الله عليه و آله و سلم است .
قيصر روم براي اميرالمومنين نامه اي نوشت : ((سلام عليك ؛ پس از سپاس پروردگار ، بر پاسخهاي شما واقف شدم و دانستم كه شما از خاندان نبوت هستيد و به شجاعت و علم ، متصف مي باشيد ، من خواهانم كه دينتان را براي من شرح دهيد و حقيقت روحي را كه خدا در كتابتان گفته است براي من بيان نماييد ((يساءلونك عن الروح قل الروح من اءمر ربي )) ؛ ((از روح پرسش مي كنند بگو روح از امر پروردگار من است )) . (31)
اميرالمومنين (عليه السلام ) در جواب قيصر ، نوشت : ((پس از سپاس و ستايش پروردگار ، روح نقطه اي است با لطافت و پرتويي است با شرافت كه از ساختهاي آفريننده اش و قدرت پديد آورنده اش مي باشد ، از گنجينه هاي مملكتش او را بيرون آورده و در نهاد بندگانش نهاده ، پس روح تو پيوندي است با او ، و نزد تو امانتي است از او ، هرگاه گرفتي آنچه نزد او داري ، مي گيرد آنچه نزد تو دارد)) . (32

((پناه مي برم به خدا از مشكلاتي كه ابوالحسن ، براي حل آنها نباشد)) . اين سخن خليفه جهاتي داشت

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
ابن مسيب نقل كرد كه ، عمر بن خطاب مي گفت : ((پناه مي برم به خدا از مشكلاتي كه ابوالحسن ، براي حل آنها نباشد)) . اين سخن خليفه جهاتي داشت ؛ از جمله آنها ، اين بود كه روزي پادشاه روم به عمر نامه نوشت و از مسايلي پرسش نمود؛ عمر آن سوالات را بر اصحاب عرضه داشت ، اما كسي نتوانست جواب بدهد ، پس به اميرالمومنين عرضه داشت و حضرت فورا جواب سوالات را دادند .
نامه پادشاه روم به عمر اين چنين بود : ((اين نامه اي است از پادشاه بني الاصفر به عمر ، خليفه مسلمانان ، پس از ستايش پروردگار پرسش مي كنم از شما مسايلي را كه پاسخ آن را مرقوم نماييد :
1- چه چيز است كه خدا آن را نيافريده است ؟ 2- خدا نمي داند ، 3- نزد خدا نيست ، 4- همه اش دهان است ، 5- همه اش پاست ، 6- همه اش چشم است ، 7- همه اش بال است ، 8- كدام مردي است كه فاميل ندارد ، 9 - چهار جنبده كه در شكم مادر نبودند كدام است ، 10 - چه چيزي است كه نفس مي كشد ، روح ندارد ، 11 - ناقوس چه مي گويد ، 12- آن رونده كدام است كه يك بار راه رفت ، 13- كدام درخت است كه سواره ، صد سال در سايه اش راه مي رود و به پايانش نمي رسد و مانندش در دنيا چيست ، 14- كدام مكان است كه خورشيد جز يك بار در آن نتابيد ، 15- كدام درخت است كه بي آب روييد ، 16- اهل بهشت مي خورند و مي آشامند و چيزي دفع نمي كنند؛ مانندش در دنيا چيست ، 17- در سفره هاي بهشت كاسه هايي كه در هر يك از آنها غذاهاي گوناگون است و آميخته نمي شوند؛ مانندش در دنيا چيست ؟ 18- از سيبي در بهشت ، دختركي بيرون مي آيد در حالي كه از آن سيب ، چيزي كاسته نمي شود ، 19- كنيزكي در دنيا مال دو مرد است و در آخرت ، مال يكي از آنان ؛ آن چگونه است ؟ 20 - كليدهاي بهشت چيست ؟
اميرالمومنين (عليه السلام ) نامه پادشاه روم را خواندند و در پشت نامه ، جواب را اين طور مرقوم كردند :
بسم الله الرحمن الرحيم - پس از سپاس و ستايش پروردگار؛ اي پادشاه روم ! بر مطال شما واقف شدم و من به ياري خدا و قدرتش و بركت خدا و پيامبران ، خصوصا محمد صلي الله عليه و آله و سلم آخرين فرستاده خدا ، پاسخ تو را مي دهم :
1- آن چيزي كه خدا نيافريده قرآن است ، زيرا آن كلام وصف خداست و همچنين كتابهايي كه از جانب خدا نازل شده است ، حق - سبحانه - قديم است و صفاتش هم قديم است .
2- آن چيزي كه خدا نم داند آن است كه شما نصرانيان مي گوييد : خدا را زن و فرند و شريك است ؛ خدا فرزندي نگرفته و با او خدايي نيست ، نه والد است و نه مولود .
3- آن چيزي كه نزد خدا نيست ظلم است ، پروردگار به بندگان ، ستمكار نيس .
4- چيزي كه همه اش دهان است ، آتش است ؛ در هر چيزي افتد ، مي خورد .
5- چيزي كه همه اش پاست ، آب است .
6- چيزي كه همه اش چشم است ، خورشيد است .
7- چيزي كه همه اش بال است ، باد است .
8- آن كس كه فاميل ندارد ، آدم است .
9- آن چهار جنبنده كه در شكم مادر نبودند عصاي موسي ، قوچ ابراهيم ، آدم و حوا مي باشند .
10- آنكه بي روح است و نفس مي كشد ، صبح است ، خداي تعالي فرمود : ((والصبح اذا تنفس )) (28) : ((سوگند به صبح آنگاه كه نفس مي كشد)) .
11- ناقوس مي گويد : ((تق ، تق ؛ حق ، حق ، آهسته ، آهسته ؛ عدالت ، عدالت ؛ راستي ، راستي ؛ دنيا ما را فريب داد و در هوس انداخت ؛ دنيا دوره به دوره سپري مي شود؛ نمي گذرد روزي مگر كه سست مي كند از ما پايه اي ، مردگان ما را خبر دادند كه از اين سرا كوچ مي نماييم ، پس چرا ما اينجا را براي خود وطن گرفته ايم ؟ ))
12- آن رونده كه يك بار راه رفت كوه سيناست ، ميان آن كوه و زمين مقدس (مسجد اقصي ) چند روزي راه بود ، بني اسراييل كه به فرمان موسي (عليه السلام ) آهنگ آن سرزمين داشتند نافرماني كردند ، خدا از آن كوه پاره اي بركند و دو بال از نور برايش قرار داد و بر بني اسراييل كه در بيابان راهپيمايي مي كردند سايبان شد و برابر سر آنان سير مي نمود ، چنانكه خدا در قرآن فرموده است : ((و چون كوه را از جا بركنديم و مانند سايبان بر سرشان قرار داديم و آنان گمان كردند بر سرشان مي افتد . ))(29) و موسي بني اسراييل را گفت : چرا نافرماني مي كنيد ، دست از نافرماني برداريد وگرنه كوه را بر سرتان مي افكنم ، چون توبه كردند كوه به جايش برگشت .
13- درختي كه سواره ، صد سال در سايه اش راه مي رود و به پايانش نمي رسد ، درخت طوبي است و آن سدره المنتهي است كه در آسمان هفتم است ، به سوي آن درخت ، اعمال بني آدم بالا مي رود و آن از درختهاي بهشت است ، هيچ كاخي و خانه اي در بهشت نيست مگر شاخه اي از شاخه هايش
در آن آويخته و مانندش در دنيا خورشيد است ، خودش يكي ست و پرتوش در همه جاست .
14- مكاني كه خورشيد جز يك بار در آن نتابيد ، زمين دريايي است كه بني اسراييل از آن عبور كردند و فرعونيان در آن غرق شدند ، در آن هنگام كه خدا براي موسي (عليه السلام ) آن دريا را شكافت و آب ، مانند كوهها روي هم ايستاد و زمين دريا به تابيدن خورشيد ، خشك شد سپس آب دريا به جايش برگشت .
15- درختي كه بي آب روييد ، درخت يونس پيغمبر است و آن معجزه اي بود كه خداي تعالي فرمود : ((و اءنبتنا عليه شجره من يقطين )) : ((بر سرش درختي از كدو رويانيديم . ))(30)
16- غذا خوردن اهل بهشت كه مي خورند و چيزي دفع نمي كنند ، مانندش در دنيا ، بچه است در شكم مادر ، از نافش مي خورد و دفع نمي كند .
17- غذاهاي گوناگون بهشتي كه در يك كاسه است و آميخته نمي شود ، مانندش در دنيا تخم مرغ است كه سفيده و زرده آن آميخته نمي شوند .
18- دختركي كه از سيب بهشتي بيرون مي آيد مانندش در دنيا ، كرمكي است كه از سيب بيرون مي آيد و سيب تغييري نمي كند .
19- كنيزكي كه در دنيا مال دو مرد و در آخرت مال يكي است ، مانند درخت خرمايي است كه در دنيا به شركت مال مومني مانند من و كافري مانند توست و آن در آخرت براي من است نه براي تو؛ زيرا در آخرت ، آن درخت در بهشت است و تو داخل بهشت نمي شوي .
20- كليدهاي بهشت ، ((لااله الا الله )) و محمد رسول الله )) است )) .
ابن مسيب گفت : چون قيصر روم ، جواب سوالات را خواند گفت : اين سخن بروون نيامده جز از خاندان نبوت ، سپس پرسيد : پاسخ اين سوالات را چه كسي داده است ؟ گفتند : از پس عموي محمد صلي الله عليه و آله و سلم است .
قيصر روم براي اميرالمومنين نامه اي نوشت : ((سلام عليك ؛ پس از سپاس پروردگار ، بر پاسخهاي شما واقف شدم و دانستم كه شما از خاندان نبوت هستيد و به شجاعت و علم ، متصف مي باشيد ، من خواهانم كه دينتان را براي من شرح دهيد و حقيقت روحي را كه خدا در كتابتان گفته است براي من بيان نماييد ((يساءلونك عن الروح قل الروح من اءمر ربي )) ؛ ((از روح پرسش مي كنند بگو روح از امر پروردگار من است )) . (31)
اميرالمومنين (عليه السلام ) در جواب قيصر ، نوشت : ((پس از سپاس و ستايش پروردگار ، روح نقطه اي است با لطافت و پرتويي است با شرافت كه از ساختهاي آفريننده اش و قدرت پديد آورنده اش مي باشد ، از گنجينه هاي مملكتش او را بيرون آورده و در نهاد بندگانش نهاده ، پس روح تو پيوندي است با او ، و نزد تو امانتي است از او ، هرگاه گرفتي آنچه نزد او داري ، مي گيرد آنچه نزد تو دارد)) . (32

(تقسیم ۱۷ شتر بین سه نفر)

 

سه نفر در تقسیم هفده شتر با هم نزاع می کردند،اولی مدعی یک دوم ،دومی مدعی یک سوم و سومی مدعی یک نهم آنها بودند وبه هر ترتیب که خواستند شترها را تقسیم کنند که کسری به عمل نیاید نتوانستند. خصومت به نزد حضرت علی(ع) بردند ، حضرت به آنها فرمود :مایل نیستید من یک شتر از مال خودم بر آنها بیفزایم و آنها را بین شما تقسیم کنم ؟ گفتند :بلی ، پس یک شتر بر آنها افزوده شد ومجموعا 18 شتر شدند و آنگاه یک دوم آنها را که 9 شتر باشد به اولی و یک سوم را که 6 شتر باشد به دومی و یک نهم را که 2 شتر باشد به سومی داد و یک شتر باقی مانده را نیز خود یرداشت

داستان حضرت علی (ع) و حدیث/بهترين خواسته و بهترين پند

 

نوف بكائى كه يكى از اصحاب و علاقه مندان حضرت اميرالمؤ منين علىّ صلوات اللّه عليه است ، حكايت كند:

در آن هنگامى كه حضرت علىّ عليه السلام در حوالى كوفه در محلّى به نام رَحبه اقامت داشت ، به ديدارش رفتم و پس از احوالپرسى ؛ به ايشان گفتم : مرا پندى ده .

مولاى متّقيان ، علىّ عليه السلام فرمود: اى نوف ! به هم نوعان و دوستان خود محبّت و مهر ورزى كن ، تا آنان نيز به تو مهر ورزند.

به حضرتش گفتم :اى سرورم ! بر نصايح خود بيفزاى .

فرمود: به همگان نيكى و احسان كن ، تا احسان ببينى .

گفتم : باز هم پندى ديگر بيفزاى تا بيشتر بهرمند گردم ؟

حضرت فرمود: از مذمّت و بدگوئى نسبت به ديگران دورى كن وگرنه طُعمه سگ هاى دوزخ خواهى گشت .

سپس اظهار داشت : اى نوف ! هر كه دشمن من و دشمن امام بعد از من باشد، اگر بگويد: حلال زاده ام دروغ گفته است .

نيز هركه زنا و فحشاء را دوست دارد و بگويد: حلال زاده ام ، باز دروغ گفته است .

همچنين كسى كه نسبت به گناه بى باك و بى اهمّيت باشد، اگر ادّعاى ايمان و خداشناسى كند، بدان كه او هم دروغ گفته است .

اى نوف ! رفت و آمد و ديدار با خويشان خود را قطع مكن تا خداوند بر عمرت بيفزايد.

خوش اخلاق و نيك خوى باش ، تا خداوند محاسبه ات را ساده و سبك گرداند.

اى نوف ! چنانچه بخواهى كه در روز قيامت همراه و هم نشين من باشى ، هيچ گاه يار و پشتيبان ستمگران مباش .

و بدان كه هر كه ما را در گفتار و عمل دوست بدارد، روز قيامت با ما اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام محشور خواهد شد، چه اين كه در روز قيامت ، خداوند هر كسى را با دوست مورد علاقه اش محشور مى نمايد.

اى نوف ! مبادا خود را براى مردم بيارائى ؛ و با معصيت و گناه ، با خداوند مبارزه كنى ، چون روز قيامت شرمسار و رسوا خواهى شد.

سپس در پايان فرمود: اى نوف ! به آنچه برايت گفتم اهميّت ده و عمل نما، كه سبب سعادت و خير تو در دنيا و آخرت خواهد بود