سوره والعاديات

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
ابوبصير مي گويد :
از امام صادق (عليه السلام ) در مورد سوره والعاديات پرسيدم ، امام (عليه السلام ) فرمود : اين سوره در ماجراي وادي يابس (بيابان خشك ) نازل شده است . پرسيدم : قضيه وادي يابس از چه قرار بود .
امام صادق (عليه السلام ) فرمود :
- در بيابان يابس دوازده هزار نفر سواره نظام بودند ، باهم عهد و پيمان محكم بستند كه تا آخرين لحظه ، دست به دست هم دهند و حضرت محمد (صلي الله عليه و آله وسلم ) و علي (عليه السلام ) را بكشند .
جبرييل جريان را به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اطلاع داد . حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم نخست ابوبكر و سپس عمر را با سپاهي چهار هزار نفري به سوي ايشان فرستاد كه البته بي نتيجه بازگشتند .
پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در مرحله آخر علي (عليه السلام ) را چهار هزار نفر از مهاجر و انصار به سوي وادي يابس رهسپار نمود . حضرت علي (عليه السلام ) با سپاه خود به طرف آن بيابان خشك حركت كردند .
به دشمن خبر رسيد كه سپاه اسلام به فرماندهي علي (عليه السلام ) روانه ميدان شده اند . دويست نفر از مردان مسلح دشمن به ميدان آمدند .
علي (عليه السلام ) با جمعي از اصحاب به سوي آنان رفتند . هنگامي كه در مقابل ايشان قرار گرفتند . از سپاه اسلام پرسيده شد كه شما كيستيد و از كجا آمده ايد و چه تصميمي داريد ؟ علي (عليه السلام ) در پاسخ فرمود :
- من علي بن ابي طالب پسر عموي رسول خدا ، برادر او و فرستاده او هستم ، شما را به شهادت يكتايي خدا و بندگي و رسالت محمددعوت مي كنم . اگر ايمان بياوريد ، در نفع و ضرر شريك مسلمانان هستيد .
ايشان گفتند :
- سخن تو را شنيديم ، آماده جنگ باش و بدان كه ما ، تو و اصحاب تو را خواهيم كشت ! وعده ما صبح فردا .
علي (عليه السلام ) فرمود :
- واي بر شما ! مرا به بسياري جمعيت خود تهديد مي كنيد ؟ بدانيد كه ما از خدا و فرشتگان و مسلمانان بر ضد شما كمك مي جوييم : ((ولا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم ))
دشمن به پايگاههاي خود بازگشت و سنگر گرفت . علي (عليه السلام ) نيز همراه اصحاب به پايگاه خود رفته و آماده نبرد شدند . شب هنگام ، علي (عليه السلام ) فرمان داد مسلمانان مركبهاي خود را آماده كنند و افسار و زين و جهاز شتران را مهيا نمايند و در حال آماده باش كامل براي حمله صبحگاهي باشند .
وقتي كه سپيده سحر نمايان گشت ، علي (عليه السلام ) با اصحاب نماز خواندند و به سوي دشمن حمله بردند . دشمن آن چنان غافلگير شد كه تا هنگام درگيري نمي فهميد مسلمين از كجا بر آنان هجوم آورده اند . حمله چنان تند و سريع بود ، كه قبل از رسيدن باقي سپاه اسلام ، اغلب آنان به هلاكت رسيدند . در نتيجه ، زنان و كودكانشان اسير شدند و اموالشان به دست مسلمين افتاد .
جبرييل امين ، پيروزي علي (عليه السلام ) و سپاه اسلام را به پيامبر (صلي الله عليه و آله وسلم ) خبر دادند . آن حضرت بر منبر رفتند و پس از حمد و ثناي الهي ، مسلمانان را از فتح مسلمين با خبر نموده و فرمودند كه تنها دو نفر از مسلمين به شهادت رسيده اند !
پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و همه مسلمين از مدينه بيرون آمده و به استقبال علي (عليه السلام ) شتافتند و در يك فرسخي مدينه ، سپاه علي (عليه السلام ) را خوش آمد گفتند . حضرت علي (عليه السلام ) هنگامي كه پيامبر را ديدند از مركب پياده شده ، پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نيز از مركب پياده شدند و ميان دو چشم (پيشاني ) علي (عليه السلام ) را بوسيدند . مسلمانان نيز مانند پيامبر (صلي الله عليه و آله وسلم ) ، از علي (عليه السلام ) قدرداني مي كردند و كثرت غنايم جنگي و اسيران و اموال دشمن كه به دست مسلمين افتاده بود را از نظر مي گذراندند .
در اين حال ، جبرييل امين نازل شد و به ميمنت اين پيروزي سوره ((عاديات )) به رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم وحي شد :
((والعاديات ضبحا ، فالموريات قدحا ، فالمغيرات صبحا ، فاءثرن به نقعا فوسطن به جمعا . . . )) (52)
اشك شوق از چشمان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم سرازير گشت ، و در اينجا بود كه آن سخن معروف را به علي (عليه السلام ) فرمود :
((اگر نمي ترسيدم كه گروهي از امتم ، مطلبي را كه مسيحيان درباره حضرت مسيح (عليه السلام ) گفته اند ، درباه تو بگويند ، در حق تو سخني مي گفتم كه از هر كجا عبور كني خاك زير پاي تو را براي تبرك برگيرند ! ))(

عالم انسانيت ثابت كرد كه علي هر چه مي گويد صحيح مي گويد

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
حضرت امام صادق (عليه السلام ) مي فرمايند : روزي مردي سياه پوست در حالي كه دست زن سياه پوستش را گرفته بود ، او را به حضور خليفه ثاني آورده ، و خطاب به خليفه گفت : من و اين همسرم هر دو سياه پوست هستيم ، در حالي كه بچه اي از وي به دنيا آمده سفيد پوست است ! ! تكليف ما چيست ؟
عمر نظري به اطرافيان افكنده ، و از آنان كمك خواست كه چه كار كند ؟ ياران عمر همگي فتوي دادند كه : پدر و مادر هر دو سياه پوست هستند ، و فرزندشان سفيد پوست ! ! بنابراين زن را سنگسار كنيد !
خليفه چاره اي نداشت كه در اين معضله نيز از اميرالمومنين (عليه السلام ) كمك بگيرد ، و لذا به دامن وي متوسل شد ، در حالي كه نظر خليفه نيز اعدام و سنگسار كردن زن بود ! علي (عليه السلام ) از زن و مرد پرسيدند : قضيه شما چگونه است ؟ آنان موضوع را توضيح دادند .
علي خطاب به مرد فرمود : آيا نسبت به همسرت سوء ظن داري ؟
مرد : نه اصلا سوءظني ندارم .
علي (عليه السلام ) آيا در حال حيض با همسرت نزديكي كرده اي ؟
مرد : در برخي شب ها زن به من مي گفت كه حايض است ، ولي من خيال مي كردم او به جهت سردي هوا و زحمت غسل كردن بهانه مي آورد ، و لذا با وي مقاربت نمودم .
علي (عليه السلام ) خطاب به زن نيز فرمود : آيا شوهرت با تو در حال حيض نزديكي كرده است ؟
زن : از شوهرم بپرسيد ، من از او جلوگيري مي كردم ، ولي قبول نكرد . . .
علي (عليه السلام ) : مساءله نيست ، اين فرزند ، فرزند خود شما است ، شما در حال حيض نزديكي كرده ، و در آن حال خون حيض بر نطفه غلبه كرده ، و در نتيجه جنين سفيد گرديده است ، شما نگران نباشيد ، اين بچه در دوران بلوغ بتدريج رنگش تغيير مي كند ، و مثل خود شما سياه پوست مي گردد ! ! !
قضيه در همين جا فيصله يافت ، و مردم حاضر ، منتظر بلوغ آن جوان بودند ، و ناگاه جوان در آن دوران به همان صورتي كه مولاي متقيان پيشگويي كرده بودند به سياه پوستي تغيير رنگ داد ! و بر عالم انسانيت ثابت كرد كه علي هر چه مي گويد صحيح مي گويد ، و قضاوت و داوري او مطابق واقع است

حكم خدا اين بود كه علي (عليه السلام ) قضاوت كرد

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
مردي عربي با داشتن يك ناقه (شتر ماده ) به نزد رسول الله آمد و عرض كرد : يا رسول الله (صلي الله عليه و آله وسلم ) ! اين ناقه را مي خري ؟ حضرت فرمود : به چند درهم مي فروشي اي اعرابي ؟ ! عرض كرد : دويست درهم ، پيامبر فرمود : ناقه تو قيمتش بيش از اين است و پيوسته قيمت شتر را زياد مي كرد تا به چهارصد درهم رساند و از اعرابي خريد و پولها را در دامن اعرابي ريخت .
مرد عرب مهار ناقه را بگرفت و گفت : ناقه از من است و در هم هم مال من است و اگر تو را بينه و شاهد هست ، حاضر كن .
در اين وقت ، ابوبكر پيدا شد ، پيامبر فرمود : بيا تا اين پير مرد ، يعني ابوبكر ، بين من و تو حكم كند ، و ماجرا را براي او نقل كرد . او گفت : قضيه معلوم است كه اعرابي شاهد مي طلبد و شما بايد شاهد بياوري .
در اين اثنا عمر نمودار شد و پيامبر فرمود : اي مرد عرب ! حاضري اين مردي كه به طرف ما مي آيد بين ما حكم كند ؟ عرض كرد : آري يا محمد (صلي الله عليه و آله وسلم ) ! چون عمر نزديك آمد ، پيامبرفرمود : تو بين من و اين اعرابي قضاوت كن ، گفت : يا رسول الله (صلي الله عليه و آله وسلم ! سخن خود را بگو . فرمود : ناقه از من و دراهم از براي اعرابي است ، عمر به اعرابي گفت تو ادعاي خود را بگو ؟ اعرابي گفت : ناقه و دراهم هر دو از من است ، اگر محمد ادعايي مي كند بايد شاهد اقامه كند؛ عمر گفت : قول اعرابي درست است و بر صحت كلامش قسم مي خورد .
پيامبر به اعرابي فرمود : من تو را محاكمه مي كنم نزد كسي كه به حكم پروردگار عزيز و جليل بين ما حكم كند ، كه ناگاه علي (عليه السلام ) بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وارد شد .
علي (عليه السلام ) عرض كرد : يا رسول الله (صلي الله عليه و آله وسلم ) ! شما با اين مرد در چه واقعه اي صحبت داريد ؟ حضرت فرمود : يا ابااللحسن ! بين من و اين مرد عرب قضاوت كن ، علي (عليه السلام ) فرمود : اي اعرابي ! به پيامبر چه ادعا داري ؟ گفت : پول ناقه اي را كه به او فروخته ام از او مي خواهم .
علي (عليه السلام ) از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم پرسيد : شما چه مي گوييد ؟ فرمود : من پول تمام ناقه را پرداخته ام ، اميرالمومنين (عليه السلام ) فرمود : اي اعرابي ! آيا رسول خدا راست مي گويد ؟ گفت : نه هيچ چيز به من نپرداخته است ، حضرت شمشير از غلاف كشيد و به يك ضربت او را به هتل رسانيد . پيامبر فرمود : چرا چنين كردي ؟ عرض كرد : يا رسول الله (صلي الله عليه و آله وسلم ! من شما را بر اوامر و نواهي خداوند متعال و بر بهشت و جهنم و ثواب و عقاب و وحي خدا تصديق مي كنم ، چگونه مي شود كه در بهاي شتر ماده اين اعرابي تو را تصديق نكنم ؟ من اعرابي را از اين جهت كشتم كه شما را تكذيب كرد و گفت رسول خدا پول شتر را نداده است .
پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود : راست گفتي و حكم به حق كردي ولي ديگر به مثل اين كار عود مكن ؛ سپس پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم رو به ابوبكر و عمر نمود و فرمود : حكم خدا اين بود كه علي (عليه السلام ) قضاوت كرد نه حكمي كه شماها كرديد

نامه پادشاه روم به عمر

ابن مسيب نقل كرد كه ، عمر بن خطاب مي گفت : ((پناه مي برم به خدا از مشكلاتي كه ابوالحسن ، براي حل آنها نباشد)) . اين سخن خليفه جهاتي داشت ؛ از جمله آنها ، اين بود كه روزي پادشاه روم به عمر نامه نوشت و از مسايلي پرسش نمود؛ عمر آن سوالات را بر اصحاب عرضه داشت ، اما كسي نتوانست جواب بدهد ، پس به اميرالمومنين عرضه داشت و حضرت فورا جواب سوالات را دادند .
نامه پادشاه روم به عمر اين چنين بود : ((اين نامه اي است از پادشاه بني الاصفر به عمر ، خليفه مسلمانان ، پس از ستايش پروردگار پرسش مي كنم از شما مسايلي را كه پاسخ آن را مرقوم نماييد :
1- چه چيز است كه خدا آن را نيافريده است ؟ 2- خدا نمي داند ، 3- نزد خدا نيست ، 4- همه اش دهان است ، 5- همه اش پاست ، 6- همه اش چشم است ، 7- همه اش بال است ، 8- كدام مردي است كه فاميل ندارد ، 9 - چهار جنبده كه در شكم مادر نبودند كدام است ، 10 - چه چيزي است كه نفس مي كشد ، روح ندارد ، 11 - ناقوس چه مي گويد ، 12- آن رونده كدام است كه يك بار راه رفت ، 13- كدام درخت است كه سواره ، صد سال در سايه اش راه مي رود و به پايانش نمي رسد و مانندش در دنيا چيست ، 14- كدام مكان است كه خورشيد جز يك بار در آن نتابيد ، 15- كدام درخت است كه بي آب روييد ، 16- اهل بهشت مي خورند و مي آشامند و چيزي دفع نمي كنند؛ مانندش در دنيا چيست ، 17- در سفره هاي بهشت كاسه هايي كه در هر يك از آنها غذاهاي گوناگون است و آميخته نمي شوند؛ مانندش در دنيا چيست ؟ 18- از سيبي در بهشت ، دختركي بيرون مي آيد در حالي كه از آن سيب ، چيزي كاسته نمي شود ، 19- كنيزكي در دنيا مال دو مرد است و در آخرت ، مال يكي از آنان ؛ آن چگونه است ؟ 20 - كليدهاي بهشت چيست ؟
اميرالمومنين (عليه السلام ) نامه پادشاه روم را خواندند و در پشت نامه ، جواب را اين طور مرقوم كردند :
بسم الله الرحمن الرحيم - پس از سپاس و ستايش پروردگار؛ اي پادشاه روم ! بر مطال شما واقف شدم و من به ياري خدا و قدرتش و بركت خدا و پيامبران ، خصوصا محمد صلي الله عليه و آله و سلم آخرين فرستاده خدا ، پاسخ تو را مي دهم :
1- آن چيزي كه خدا نيافريده قرآن است ، زيرا آن كلام وصف خداست و همچنين كتابهايي كه از جانب خدا نازل شده است ، حق - سبحانه - قديم است و صفاتش هم قديم است .
2- آن چيزي كه خدا نم داند آن است كه شما نصرانيان مي گوييد : خدا را زن و فرند و شريك است ؛ خدا فرزندي نگرفته و با او خدايي نيست ، نه والد است و نه مولود .
3- آن چيزي كه نزد خدا نيست ظلم است ، پروردگار به بندگان ، ستمكار نيس .
4- چيزي كه همه اش دهان است ، آتش است ؛ در هر چيزي افتد ، مي خورد .
5- چيزي كه همه اش پاست ، آب است .
6- چيزي كه همه اش چشم است ، خورشيد است .
7- چيزي كه همه اش بال است ، باد است .
8- آن كس كه فاميل ندارد ، آدم است .
9- آن چهار جنبنده كه در شكم مادر نبودند عصاي موسي ، قوچ ابراهيم ، آدم و حوا مي باشند .
10- آنكه بي روح است و نفس مي كشد ، صبح است ، خداي تعالي فرمود : ((والصبح اذا تنفس )) (28) : ((سوگند به صبح آنگاه كه نفس مي كشد)) .
11- ناقوس مي گويد : ((تق ، تق ؛ حق ، حق ، آهسته ، آهسته ؛ عدالت ، عدالت ؛ راستي ، راستي ؛ دنيا ما را فريب داد و در هوس انداخت ؛ دنيا دوره به دوره سپري مي شود؛ نمي گذرد روزي مگر كه سست مي كند از ما پايه اي ، مردگان ما را خبر دادند كه از اين سرا كوچ مي نماييم ، پس چرا ما اينجا را براي خود وطن گرفته ايم ؟ ))
12- آن رونده كه يك بار راه رفت كوه سيناست ، ميان آن كوه و زمين مقدس (مسجد اقصي ) چند روزي راه بود ، بني اسراييل كه به فرمان موسي (عليه السلام ) آهنگ آن سرزمين داشتند نافرماني كردند ، خدا از آن كوه پاره اي بركند و دو بال از نور برايش قرار داد و بر بني اسراييل كه در بيابان راهپيمايي مي كردند سايبان شد و برابر سر آنان سير مي نمود ، چنانكه خدا در قرآن فرموده است : ((و چون كوه را از جا بركنديم و مانند سايبان بر سرشان قرار داديم و آنان گمان كردند بر سرشان مي افتد . ))(29) و موسي بني اسراييل را گفت : چرا نافرماني مي كنيد ، دست از نافرماني برداريد وگرنه كوه را بر سرتان مي افكنم ، چون توبه كردند كوه به جايش برگشت .
13- درختي كه سواره ، صد سال در سايه اش راه مي رود و به پايانش نمي رسد ، درخت طوبي است و آن سدره المنتهي است كه در آسمان هفتم است ، به سوي آن درخت ، اعمال بني آدم بالا مي رود و آن از درختهاي بهشت است ، هيچ كاخي و خانه اي در بهشت نيست مگر شاخه اي از شاخه هايش
در آن آويخته و مانندش در دنيا خورشيد است ، خودش يكي ست و پرتوش در همه جاست .
14- مكاني كه خورشيد جز يك بار در آن نتابيد ، زمين دريايي است كه بني اسراييل از آن عبور كردند و فرعونيان در آن غرق شدند ، در آن هنگام كه خدا براي موسي (عليه السلام ) آن دريا را شكافت و آب ، مانند كوهها روي هم ايستاد و زمين دريا به تابيدن خورشيد ، خشك شد سپس آب دريا به جايش برگشت .
15- درختي كه بي آب روييد ، درخت يونس پيغمبر است و آن معجزه اي بود كه خداي تعالي فرمود : ((و اءنبتنا عليه شجره من يقطين )) : ((بر سرش درختي از كدو رويانيديم . ))(30)
16- غذا خوردن اهل بهشت كه مي خورند و چيزي دفع نمي كنند ، مانندش در دنيا ، بچه است در شكم مادر ، از نافش مي خورد و دفع نمي كند .
17- غذاهاي گوناگون بهشتي كه در يك كاسه است و آميخته نمي شود ، مانندش در دنيا تخم مرغ است كه سفيده و زرده آن آميخته نمي شوند .
18- دختركي كه از سيب بهشتي بيرون مي آيد مانندش در دنيا ، كرمكي است كه از سيب بيرون مي آيد و سيب تغييري نمي كند .
19- كنيزكي كه در دنيا مال دو مرد و در آخرت مال يكي است ، مانند درخت خرمايي است كه در دنيا به شركت مال مومني مانند من و كافري مانند توست و آن در آخرت براي من است نه براي تو؛ زيرا در آخرت ، آن درخت در بهشت است و تو داخل بهشت نمي شوي .
20- كليدهاي بهشت ، ((لااله الا الله )) و محمد رسول الله )) است )) .
ابن مسيب گفت : چون قيصر روم ، جواب سوالات را خواند گفت : اين سخن بروون نيامده جز از خاندان نبوت ، سپس پرسيد : پاسخ اين سوالات را چه كسي داده است ؟ گفتند : از پس عموي محمد صلي الله عليه و آله و سلم است .
قيصر روم براي اميرالمومنين نامه اي نوشت : ((سلام عليك ؛ پس از سپاس پروردگار ، بر پاسخهاي شما واقف شدم و دانستم كه شما از خاندان نبوت هستيد و به شجاعت و علم ، متصف مي باشيد ، من خواهانم كه دينتان را براي من شرح دهيد و حقيقت روحي را كه خدا در كتابتان گفته است براي من بيان نماييد ((يساءلونك عن الروح قل الروح من اءمر ربي )) ؛ ((از روح پرسش مي كنند بگو روح از امر پروردگار من است )) . (31)
اميرالمومنين (عليه السلام ) در جواب قيصر ، نوشت : ((پس از سپاس و ستايش پروردگار ، روح نقطه اي است با لطافت و پرتويي است با شرافت كه از ساختهاي آفريننده اش و قدرت پديد آورنده اش مي باشد ، از گنجينه هاي مملكتش او را بيرون آورده و در نهاد بندگانش نهاده ، پس روح تو پيوندي است با او ، و نزد تو امانتي است از او ، هرگاه گرفتي آنچه نزد او داري ، مي گيرد آنچه نزد تو دارد))

ما را از قفلهاي آسمان هفت گانه و كليدهاي آن آگاه كن ؛ از قبري كه صاحبش را گردش داد مطلع ساز؛

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
قومي از يهوديان نزد خليفه دوم آمدند و گفتند : ((آمديم تا از تو مطالبي را بپرسيم ، اگر صحيح جواب دادي مسلمان مي شويم و از تو متابعت مي كنيم ؛ خليفه گفت : هر چه مي خواهيد بپرسيد ؟ گفتند : ما را از قفلهاي آسمان هفت گانه و كليدهاي آن آگاه كن ؛ از قبري كه صاحبش را گردش داد مطلع ساز؛ از كسي كه قومش را انذار داد نه از جن بود و نه از انس خبر ده ، مكاني كه آفتاب فقط يك بار بر آن تابيد و ديگر بر آن نتابيد نام ببر؛ از پنج جانداري كه در رحم خلق نشدند آگاه كن ، از يك و دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه و ده و يازده و دوازده تا توضيحات لازم را بده )) .
خليفه سرش را به زير انداخت و چشمان خود را باز كرد و گفت : از من مطالبي مي پرسيد كه نمي دانم ولي پسر عموي پيامبر همه سيوالهاي شما را جواب خواهد داد .
پس كسي را فرستاد خدمت اميرالمومنين (عليه السلام ) و از او خواست بيايد و جواب سو الهاي يهوديان را بده ؛ حضرت وقتي تشريف آوردند ، خليفه گفت : اي اباالحسن ! اين قوم يهود از من مسايلي را پرسيدند كه براي هيچ يك از آنان پاسخي ندارم .
آنان گفتند : اگر جواب صحيح را بگويي اسلام مي آوريم ، حضرت به آنان فرمود : اي قوم يهود ! سيوالات را بپرسيد ، آنان همان سيوالات را دوباره تكرار كردند و حضرت فرمود : غير از اينها سيوالات ديگري نداريد ؟ عرض كردند : نه اي پدر حسن (عليه السلام ) و حسين (عليه السلام ) .
حضرت فرمود : ((قفلهاي آسمان هفتگانه شرك به خدا است و كليدش گفتن ((لا اله الا الله ))؛ اما آن قبري كه صاحبش را گردش داد ، ماهي بود كه يونس را در هفت دريا سير داد؛ آنكه قومش را انذار داد ، نه از جن بود و نه انس ، مورچه اي بود كه با حضرت سليمان بن داود صحبت كرد؛ آن مكاني كه يك بار آفتاب بر آن تابيد و ديگر نتابيد دريا بود كه خداوند حضرت موسي (عليه السلام ) را از آن نجات داد و فرعون و پيروانش را در آن غرق كرد (وقتي دريا شكافته شد آفتاب تابيد و بعد از غرق شدن فرعونيان دريا به هم آمده و ديگر آفتاب بر آن نتابيد)؛ آن پنج موجودي كه در رجم خلق نشدند : حضرت آدم و حوا و عصاي موسي و شتر صالح و گوسفندي كه عوض حضرت اسماعيل ذبح و قرباني شد ، مي باشند .
اما جواب آن دوازده تا اين است : يك ، خداست ؛ دو تا ، آدم و حوا مي باشند؛ سه تا ، جبرييل و ميكاييل و اسرافيل است ؛ چهار تا ، تورات و انجيل و زبور و قرآن است ؛ پنج تا ، پنج نماز واجب شبانه روزي مي باشند؛ شش ، آن كلام خداست كه آسمان و زمينرا در شش روز خلق كرد؛ هفت ، هشت ، قول خداست كه مي فرمايد : ((و يحمل عرش ربك فوقهم يوميذ ثمانيه )) : ((عرش پروردگار تو را بر فراز ايشان در آن روز هشت تن در بر دارند . ))(45)؛ نه ، آن آيات و معجزات بود كه موسي بن عمران داشت . اما ده ، آن قول خداست : ((وواعدنا موسي ثلاثين ليله و اءتممناها بعشر)) : ((و وعده كرديم با موسي سي شب و تكيل آن به ده كرديم . ))(46) اما ، يازده قول حضرت يوسف (عليه السلام ) است كه به پدرش عرض كرد : ((اني راءيت اءحد عشر كوكبا)) : ((اي پدر به خواب ، يازده ستاره را ديدم ))(47)؛ اما دوازده ، آن كلام حق است به حضرت موسي (عليه السلام ) : ((اضرب بعصاك الحجر فانفجرت منه اثنتا عشره عينا)) : ((اي موسي با عصايت بر سنگ بزن ، پس دوازده چشمه آب از آن ظاهر شد . ))(48)
يهوديان از جواب سيوالاتشان خوشحال شدند و عرض كردند : ما شهادت مي دهيم كه خدا يكي است و پيامبر فرستاده خداست و تو پسر عموي رسول خدا مي باشي ؛ سپس رو به خليفه كردند و گفتند : ما شهادت مي دهيم كه علي (عليه السلام ) برادر رسول خداست و به اين مقام امامت سزاوار است ، و همگي اسلام آوردند

واعمراه ، لولا علي لهلك عمر

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
در زمان خلافت عمر ، جواني به نزد او آمد و از مادرش شكايت كرد و ناله سر مي داد كه :
- خدايا بين من و مادرم حكم كن .
عمر از او پرسيد :
- مگر مادرت چه كرده است ؟ چرا درباره او شكايت مي كني ؟
جوان پاسخ داد : مادرم نه ماه مرا در شكم خود پرورده و دو سال تمام نيز شير داده . . اكنون كه بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخيص مي دهم ، مرا طرد كرده و مي گويد تو فرزند من نيستي ! حال آنكه او مادر من و من فرزند او هستم .
عمر دستور داد زن را بياورند . زن كه فهميد علت احضارش چيست ، به همراه چهار برادرش و نيز چهل شاهد در محكمه حاضر شد .
عمر از جوان خواست تا ادعايش را مطرح نمايد .
جوان گفته هاي خود را تكرار كرد و قسم ياد كرد كه اين زن مادر من است .
عمر به زن گفت :
- شما در جواب چه مي گوييد ؟
زن پاسخ داد : خدا را شاهد مي گيرم و به پيغمبر سوگند ياد مي كنم كه اين پسر را نمي شناسم . او با چنين ادعايي مي خواهد مرا در بين قبيله و خويشاوندانم بي آبرو سازد . من زني از خاندان قريشم و تابحال شوهر نكرده ام و هنوز هم باكره ام .
در چنين حالتي چگونه ممكن او فرزند من باشد ؟ !
عمر پرسيد : آيا شاهد داري ؟
زن پاسخ داد : اينها همه گواهان و شهود من هستند .
آن چهل نفر شهادت دادند كه پسر دروغ مي گويد و نيز گواهي دادند كه اين زن شوهر نكرده و هنوز هم باكره است .
عمر دستور داد كه پسر را زنداني كنند تا درباره شهود تحقيق شود . اگر گواهان راست گفته باشند ، پسر به عنوان مفتري مجازات گردد .
ماءموران در حالي كه پسر را به سوي زندان مي بردند ، با حضرت علي (عليه السلام ) برخورد نمودند . پسر فرياد زد :
- يا علي ! به دادم برس ، زيرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بيان كرد . حضرت فرمود : او را نزد عمر برگردانيد . چون بازگردانده شد ، عمر گفت : من دستور زندان داده بودم . براي چه او را آورديد ؟
گفتند : علي (عليه السلام ) دستور داد برگردانيد و ما از شما مكرر شنيده ايم كه با دستور علي بن ابي طالب (عليه السلام ) مخالفت نكنيد .
در اين وقت حضرت علي (عليه السلام ) وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار كنند . او را آوردند . آنگاه حضرت به پسر فرمود : ادعاي خود را بيان كن .
جوان دوباره تمام شرح حالش را بيان نمود .
علي (عليه السلام ) رو به عمر كرد و گفت :
- آيا مايلي من درباره اين دو نفر قضاوت كنم ؟
عمر گفت : سبحان الله ! چگونه مايل نباشم و حال آنكه از رسول خدا (صلي الله عليه و آله وسلم ) شنيده ام كه فرمود :
علي بن ابي طالب (عليه السلام ) از همه شما داناتر است .
حضرت به زن فرمود : درباره ادعاي خود شاهد داري ؟
گفت : بلي ! چهل شاهد دارم كه همگي حاضرند . در اين وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه پيش گواهي دادند .
علي (عليه السلام ) فرمود : طبق رضاي خداوند حكم مي كنم . همان حكمي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به من آموخته است .
سپس به زن فرمود : آيا در كارهاي خود سرپرست و صاحب اختيار داري ؟
زن پاسخ داد : بلي !
اين چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختيار دارند . آنگاه حضرت به برادران زن فرمود :
- آيا درباره خود و خواهرتان به من اجازه و اختيار مي دهيد ؟
گفتند : بلي ! شما درباره ما صاحب اختيار هستيد .
حضرت فرمود : به شهادت خداي بزرگ و به شهادت تمامي مردم كه در اين وقت در مجلس حاضرند اين زن را به عقد ازدواج اين پسر در آورده ام و به مهريه چهارصد درهم وجه نقد كه خود آن را مي پردازم . (البته عقد صورت ظاهري داشت ) .
سپس به قنبر فرمود : سريعا چهارصد درهم حاضر كن .
قنبر چهارصد درهم آورد . حضرت تمام پولها را در دست جوان ريخت .
فرمود : اين پولها را بگير و در دامان زنت بريز و دست او را بگير و ببر و ديگر نزد ما بر نگرد مگر آنكه آثار عروسي در تو باشد ، يعني غسل كرده برگردي .
پسر از جاي خود حركت كرد و پولها را در دامن زن ريخت و گفت :
- برخيز ! برويم .
در اين هنگام زن فرياد زد ((اءلنار ! اءلنار ! )) (آتش ! آتش ! )
اي پسر عموي پيغمبر آيا مي خواهي مرا همسر پسرم قرار دهي ؟ !
به خدا قسم ! اين جوان فرزند من است . برادرانم مرا به شخصي شوهر دادند كه پدرش غلام آزاد شده اي بود . اين پسر را من از او آورده ام . وقتي بچه بزرگ شد به من گفتند :
- فرزند بودن او را انكار كن و من هم طبق دستور برادرانم چنين عملي را انجام دادم ولي اكنون اعتراف مي كنم كه او فرزند من است . دلم از مهر و علاقه او لبريز است .
مادر دست پسر را گرفت و از محكمه بيرون رفتند .
عمر گفت : ((واعمراه ، لولا علي لهلك عمر))
- ((اگر علي نبود من هلاك شده بودم . ))(

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مردي را كه شراب خورده بوود به نزد ابوبكر آوردند ، خليفه از وي پرسيد : آيا شراب خورده اي ؟ او جواب اد : بلي . ابوبكر گفت : چرا شراب خورده اي ، در حالي كه حرام است ؟ آن مرد گفت : اگر مي دانستم كه شراب حرام است لب به آن نمي زدم . در حالي كه جمعيت زيادي اين صحنه را تماشا مي كردند ، خليفه از حكم مساءله عاجز مانده ، و دست به سوي عمر دراز كرد !
عمر گفت : اين مساءله از معضلات است و چاره اش ، ابوالحسن اميرالمومنين ، است !
ابوبكر خطاب به غلامش گفت : برو علي را حاضر كن ، ولي عمر گفت : سزاوار نيست علي را بياوريم ، اجازه دهيد ما به منزل او برويم .
آنان همراه حضرت سلمان به خانه علي آمده ، و جريان را ابلاغ نمودند ، حضرت فرمود چاره كار اين است كه او را در بازار و كوچه بگردانيد ، و از مهاجرين و انصار جويا شويد ، كه آيا كسي حكم تحريم شراب را به وي گفته است ؟ اگر حكم تحريم به گوش او نرسيده باشد ، او را آزاد كنيد .
خليفه به دستور علي (عليه السلام ) عمل كرد ، چون كسي شهادت نداد ، وي را مرخص نمودند ، بدون اين كه بر وي حد بزنند .
سلمان مي گويد : من به علي (عليه السلام ) گفتم : خوب آنان را ارشاد نمودي ، حضرت جواب داد :
خواستم حكم آيه سي و پنج سوره يونس را در مورد خود و آنان بار ديگر مورد تاءكيد قرار دهم كه مي فرمايد :
((آيا كسي كه هدايت به حق مي كند براي رهبري شايسته تر است ؟ و يا آن كس كه هدايت نمي شود نگر هدايتش كند ؟ شما را چه مي شود ؟ چگونه داوري مي كنيد ؟ ))(37)

كجا بود قبل از اينكه عرش خود را خلق كند ؟ و عرش خود را از چه چيز خلق كرده است ؟

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
ابن عباس مي گويد : ((روزي در مجلس عمر بن خطاب نشسته بودم و كعب الاحبار نزد او بود و اميرالمومنين (عليه السلام ) هم در مجلس تشريف داشتند ، عمر روي به كعب الاحبار نمود گفت : اي كعب ! آيا از تورات چيزي در خاطر داري ؟ گفت : بيشتر آن را حفظ دارم . مردي در پهلوي عمر بود گفت : از كعب سوال كن كه خداوند متعال ، كجا بود قبل از اينكه عرش خود را خلق كند ؟ و عرش خود را از چه چيز خلق كرده است ؟ و آبي كه عرش بر آن آب بود ، از چه چيز خلق شده بود ؟
عمر اين سه سوال را از كعب الاحبار نمود ، او در جواب گفت : ما يافته ايم كه خداوند - تبارك و تعالي - قديم است و قبل از عرش خداي بر سر سنگ بيت المقدس در هوا بود ، چون خواست عرش را خلق كند ، خدا آب دهان خود را انداخت ، درياها را خلق كرد ، و از آن سنگي كه در زير او بود عرش را خلق كرد و پاره اي از آن سنگ براي بناء بيت المقدس باقي گذارد)) .
ابن عباس گفت : ((چون كلام كعب الاحبار به اينجا رسيد ، اميرالمومنين (عليه السلام ) از جاي خود برخاست و به طرف منزل روانه گرديد .
عمر قسم داد اميرالمومنين (عليه السلام ) را كه مراجعت كند و به جاي خود نشيند؛ چون نشست ، عمر در خواست كرد از امام و گفت : آنچه مي داني بفرما ، كه مفرج هموم و گرفتاريها هستي ! حضرت رو به جانب كعب كردند و فرمودند : آنچه را گفتي ، غلط بود و يهوديان هم اشتباه كردند؛ خدا از آنچه شما به هم بافته ايد و كتابهاي آسماني را به دلخواه خود تحريف كرديد و بر خدا ، زشت ترين دروغها را بسته ايد ، منزه است ؛
اي كعب الااحبار ! واي بر تو ! سنگي را گمان كرده اي كه خداي بر او قرار گرفته بود ! اين سخني است محال ؛ سنگ نمي تواند احاطه بر جلال و عظمت او بنمايد؛ و هوايي كه ذكر كردي هرگز ممكن نيست كه محيط بر ذات احديت شده باشد . اگر سنگ و هوا با او بودند ، پس بايستي آنها هم قديم باشند و ذات خداوند منزه است از اينكه به او اشاره بشود يا مكاني براي او فرض بشود ، خدا را مكان نيست ، او خالق همه مكانها و زمانهاست ، خداي تعالي چنان نيست كه ملحدين و جاهلين گمان كرده اند ، خداي متعال قبل از اينكه مكاني و زماني و هوايي در وجود باشد بوده است .
ذات باري تعالي ، محيط بر همه اشياء است و كاينات را بدون فكر ، حادث گردانيده است ، اينكه مي گويم : خدا بود به جهت شناسانيدن بودن اوست ، چون ذات خدا ما را بيان بخشيد كه او را به مردم بشناسانيم ، چنانچه مي فرمايد : ((خلق الانسان ، علمه البيان )) (33)؛ ((خلق كرد انسان را و بدو بيان آموخت )) و الا خداوند متعال از كون و مكان و زمان منزه و مبراست ؛ خداوند مقتدر است بر هر چه اراده عليه او تعلق بگيرد آن را ايجاد مي فرمايد ، خدا نوري را خلق نمود بدون ماده و مدت ، و از آن نور ، ايجاد ظلمت نمود بدو ماده و مدت از لا شي ء؛ يعني هيچ چيز . خدا قادر است كه ظلمت را از لا شيي ء ايجاد نمايد و بالاخره خداي تعالي ياقوتي از نور خلق كرد كه بزرگي آن مثل بزرگي و عظمت و غلظت آسمانها و زمينهاي هفتگانه بود ، سپس نظر هيبت به آن ياقوت نمود ، آبي لرزان گرديد و تا قيامت لرزان است ، بعد عرش را از نور ياقوتي آفريد و بر آن آب قرار داد ، و از براي عرش دوازده هزار لغت قرار داد كه به آن لغتها خداي را تسبيح مي نمايند كه هر لغتي به دوازده هزار لغت ، تسبيح مي كنند كه هيچ يك از لغتها به ديگري شباهت ندارند و اين قول خداي تعالي است : ((و كان عرشه علي الماء ليبلوكم )) ((عرش او بر آب بود تا بيازمايد شما را)) (34)
اي كعب ! واي بر تو ، اگر بنا بر قول تو كه دريا آب دهان خدا باشد ، چگونه آن سنگ خدا را بر مي گيرد ، و چگونه آن هوا محيط به خدا مي شود ؟
عمربن خطاب خنديد و از روي استهزاء به كعب الاحبار گفت : اي كعب ! اين است علم و حقيقت كه ابوالحسن مي گويد ، نه آن مزخرفاتي كه تو بر هم بافتي ! زنده نمانم در زماني كه در آن وقت ابوالحسن را نبينم )) . (35
)

((پناه مي برم به خدا از مشكلاتي كه ابوالحسن ، براي حل آنها نباشد)) . اين سخن خليفه جهاتي داشت

بسْم الله الْرحْمن الْرحيمْ
ابن مسيب نقل كرد كه ، عمر بن خطاب مي گفت : ((پناه مي برم به خدا از مشكلاتي كه ابوالحسن ، براي حل آنها نباشد)) . اين سخن خليفه جهاتي داشت ؛ از جمله آنها ، اين بود كه روزي پادشاه روم به عمر نامه نوشت و از مسايلي پرسش نمود؛ عمر آن سوالات را بر اصحاب عرضه داشت ، اما كسي نتوانست جواب بدهد ، پس به اميرالمومنين عرضه داشت و حضرت فورا جواب سوالات را دادند .
نامه پادشاه روم به عمر اين چنين بود : ((اين نامه اي است از پادشاه بني الاصفر به عمر ، خليفه مسلمانان ، پس از ستايش پروردگار پرسش مي كنم از شما مسايلي را كه پاسخ آن را مرقوم نماييد :
1- چه چيز است كه خدا آن را نيافريده است ؟ 2- خدا نمي داند ، 3- نزد خدا نيست ، 4- همه اش دهان است ، 5- همه اش پاست ، 6- همه اش چشم است ، 7- همه اش بال است ، 8- كدام مردي است كه فاميل ندارد ، 9 - چهار جنبده كه در شكم مادر نبودند كدام است ، 10 - چه چيزي است كه نفس مي كشد ، روح ندارد ، 11 - ناقوس چه مي گويد ، 12- آن رونده كدام است كه يك بار راه رفت ، 13- كدام درخت است كه سواره ، صد سال در سايه اش راه مي رود و به پايانش نمي رسد و مانندش در دنيا چيست ، 14- كدام مكان است كه خورشيد جز يك بار در آن نتابيد ، 15- كدام درخت است كه بي آب روييد ، 16- اهل بهشت مي خورند و مي آشامند و چيزي دفع نمي كنند؛ مانندش در دنيا چيست ، 17- در سفره هاي بهشت كاسه هايي كه در هر يك از آنها غذاهاي گوناگون است و آميخته نمي شوند؛ مانندش در دنيا چيست ؟ 18- از سيبي در بهشت ، دختركي بيرون مي آيد در حالي كه از آن سيب ، چيزي كاسته نمي شود ، 19- كنيزكي در دنيا مال دو مرد است و در آخرت ، مال يكي از آنان ؛ آن چگونه است ؟ 20 - كليدهاي بهشت چيست ؟
اميرالمومنين (عليه السلام ) نامه پادشاه روم را خواندند و در پشت نامه ، جواب را اين طور مرقوم كردند :
بسم الله الرحمن الرحيم - پس از سپاس و ستايش پروردگار؛ اي پادشاه روم ! بر مطال شما واقف شدم و من به ياري خدا و قدرتش و بركت خدا و پيامبران ، خصوصا محمد صلي الله عليه و آله و سلم آخرين فرستاده خدا ، پاسخ تو را مي دهم :
1- آن چيزي كه خدا نيافريده قرآن است ، زيرا آن كلام وصف خداست و همچنين كتابهايي كه از جانب خدا نازل شده است ، حق - سبحانه - قديم است و صفاتش هم قديم است .
2- آن چيزي كه خدا نم داند آن است كه شما نصرانيان مي گوييد : خدا را زن و فرند و شريك است ؛ خدا فرزندي نگرفته و با او خدايي نيست ، نه والد است و نه مولود .
3- آن چيزي كه نزد خدا نيست ظلم است ، پروردگار به بندگان ، ستمكار نيس .
4- چيزي كه همه اش دهان است ، آتش است ؛ در هر چيزي افتد ، مي خورد .
5- چيزي كه همه اش پاست ، آب است .
6- چيزي كه همه اش چشم است ، خورشيد است .
7- چيزي كه همه اش بال است ، باد است .
8- آن كس كه فاميل ندارد ، آدم است .
9- آن چهار جنبنده كه در شكم مادر نبودند عصاي موسي ، قوچ ابراهيم ، آدم و حوا مي باشند .
10- آنكه بي روح است و نفس مي كشد ، صبح است ، خداي تعالي فرمود : ((والصبح اذا تنفس )) (28) : ((سوگند به صبح آنگاه كه نفس مي كشد)) .
11- ناقوس مي گويد : ((تق ، تق ؛ حق ، حق ، آهسته ، آهسته ؛ عدالت ، عدالت ؛ راستي ، راستي ؛ دنيا ما را فريب داد و در هوس انداخت ؛ دنيا دوره به دوره سپري مي شود؛ نمي گذرد روزي مگر كه سست مي كند از ما پايه اي ، مردگان ما را خبر دادند كه از اين سرا كوچ مي نماييم ، پس چرا ما اينجا را براي خود وطن گرفته ايم ؟ ))
12- آن رونده كه يك بار راه رفت كوه سيناست ، ميان آن كوه و زمين مقدس (مسجد اقصي ) چند روزي راه بود ، بني اسراييل كه به فرمان موسي (عليه السلام ) آهنگ آن سرزمين داشتند نافرماني كردند ، خدا از آن كوه پاره اي بركند و دو بال از نور برايش قرار داد و بر بني اسراييل كه در بيابان راهپيمايي مي كردند سايبان شد و برابر سر آنان سير مي نمود ، چنانكه خدا در قرآن فرموده است : ((و چون كوه را از جا بركنديم و مانند سايبان بر سرشان قرار داديم و آنان گمان كردند بر سرشان مي افتد . ))(29) و موسي بني اسراييل را گفت : چرا نافرماني مي كنيد ، دست از نافرماني برداريد وگرنه كوه را بر سرتان مي افكنم ، چون توبه كردند كوه به جايش برگشت .
13- درختي كه سواره ، صد سال در سايه اش راه مي رود و به پايانش نمي رسد ، درخت طوبي است و آن سدره المنتهي است كه در آسمان هفتم است ، به سوي آن درخت ، اعمال بني آدم بالا مي رود و آن از درختهاي بهشت است ، هيچ كاخي و خانه اي در بهشت نيست مگر شاخه اي از شاخه هايش
در آن آويخته و مانندش در دنيا خورشيد است ، خودش يكي ست و پرتوش در همه جاست .
14- مكاني كه خورشيد جز يك بار در آن نتابيد ، زمين دريايي است كه بني اسراييل از آن عبور كردند و فرعونيان در آن غرق شدند ، در آن هنگام كه خدا براي موسي (عليه السلام ) آن دريا را شكافت و آب ، مانند كوهها روي هم ايستاد و زمين دريا به تابيدن خورشيد ، خشك شد سپس آب دريا به جايش برگشت .
15- درختي كه بي آب روييد ، درخت يونس پيغمبر است و آن معجزه اي بود كه خداي تعالي فرمود : ((و اءنبتنا عليه شجره من يقطين )) : ((بر سرش درختي از كدو رويانيديم . ))(30)
16- غذا خوردن اهل بهشت كه مي خورند و چيزي دفع نمي كنند ، مانندش در دنيا ، بچه است در شكم مادر ، از نافش مي خورد و دفع نمي كند .
17- غذاهاي گوناگون بهشتي كه در يك كاسه است و آميخته نمي شود ، مانندش در دنيا تخم مرغ است كه سفيده و زرده آن آميخته نمي شوند .
18- دختركي كه از سيب بهشتي بيرون مي آيد مانندش در دنيا ، كرمكي است كه از سيب بيرون مي آيد و سيب تغييري نمي كند .
19- كنيزكي كه در دنيا مال دو مرد و در آخرت مال يكي است ، مانند درخت خرمايي است كه در دنيا به شركت مال مومني مانند من و كافري مانند توست و آن در آخرت براي من است نه براي تو؛ زيرا در آخرت ، آن درخت در بهشت است و تو داخل بهشت نمي شوي .
20- كليدهاي بهشت ، ((لااله الا الله )) و محمد رسول الله )) است )) .
ابن مسيب گفت : چون قيصر روم ، جواب سوالات را خواند گفت : اين سخن بروون نيامده جز از خاندان نبوت ، سپس پرسيد : پاسخ اين سوالات را چه كسي داده است ؟ گفتند : از پس عموي محمد صلي الله عليه و آله و سلم است .
قيصر روم براي اميرالمومنين نامه اي نوشت : ((سلام عليك ؛ پس از سپاس پروردگار ، بر پاسخهاي شما واقف شدم و دانستم كه شما از خاندان نبوت هستيد و به شجاعت و علم ، متصف مي باشيد ، من خواهانم كه دينتان را براي من شرح دهيد و حقيقت روحي را كه خدا در كتابتان گفته است براي من بيان نماييد ((يساءلونك عن الروح قل الروح من اءمر ربي )) ؛ ((از روح پرسش مي كنند بگو روح از امر پروردگار من است )) . (31)
اميرالمومنين (عليه السلام ) در جواب قيصر ، نوشت : ((پس از سپاس و ستايش پروردگار ، روح نقطه اي است با لطافت و پرتويي است با شرافت كه از ساختهاي آفريننده اش و قدرت پديد آورنده اش مي باشد ، از گنجينه هاي مملكتش او را بيرون آورده و در نهاد بندگانش نهاده ، پس روح تو پيوندي است با او ، و نزد تو امانتي است از او ، هرگاه گرفتي آنچه نزد او داري ، مي گيرد آنچه نزد تو دارد)) . (32

استمداد عمر از امیرالمومنین (ع)


در
زمان خلافت عمر مردی به نام معن بن زائده مهری شبیه مهر خلیفه جعل كرده و با آن اموالی از مالیات كوفه را تصرف كرد.

و پس از آن كه او را دستگیر نمودند، روزی عمر بعد از نماز صبح به مردم رو كرده و گفت : همگی بر جای خود بنشینید.
و آنگاه قضیه معن را نقل كرده ، در كیفیت مجازات او با آنان به مشورت پرداخت ، از آن میان مردی گفت : ای خلیفه ! دستش را قطع كن !
و دیگری گفت : او را دار بزن !
امیرالمومنین علیه السلام آنجا نشسته و سخنی نمی فرمود.
عمر به آن حضرت رو كرده و گفت : یا اباالحسن ! نظر شما چیست ؟
آن حضرت علیه السلام فرمود: این مرد مرتكب دروغی شده باید تادیب گردد، پس عمر او را به شدت زد و آنگاه وی را به زندان انداخت.

جلوگیری از دو بار قصاص

مردی مرد دیگری را كشت ، برادر مقتول قاتل را نزد عمر برد، عمر به وی دستور داد قاتل را بكشند،
برادر مقتول قاتل را به قدری زد كه یقین كرد او را كشته است .
اولیای قاتل او را برداشته به خانه بردند و چون رمقی در بدن داشت به معالجه اش پرداختند و پس از مدتی حالش خوب شد.
برادر مقتول چون قاتل را دید دوباره او را گرفت و گفت : تو قاتل برادر من هستی باید تو را بكشم ، مرد فریاد برآورد تو یك بار
مرا كشته ای و حقی بر من نداری .
مجددا نزاع را به نزد عمر بردند، عمر دستور داد قاتل را بكشند، ولی نزاع ادامه یافت تا این كه به نزد حضرت امیر علیه السلام رفته
و از او داوری خواستند.
علی علیه السلام به قاتل فرمود: شتاب مكن ، و خود آن حضرت به نزد عمر رفت و به وی فرمود: حكمی كه درباره آنان گفته ای صحیح نیست .
عمر گفت : پس حكمشان چیست ؟
علی علیه السلام : ابتدا قاتل شكنجه هایی را كه برادر مقتول بر او وارد ساخته از او قصاص می گیرد و آنگاه برادر مقتول می تواند او را بكشد.
برادر مقتول با خود فكری كرد كه در این صورت جانش در معرض خطر است پس از كشتن او صرف نظر كرد.
و همین خبر را ابن شهر آشوب در مناقب با اندك اختلافی نقل كرده و در آخر آن می گوید:
عمر دست به دعا برداشت و گفت : سپاس خدای را، یا اباالحسن ! شما خاندان رحمتید، و
آنگاه گفت : اگر علی نبود عمر هلاك می شد.

مولا و غلام قاتل

غلامى را نزد عمر آوردند، غلام ، مولاى خود را کشته بود، عمر دستور داد او را بکشند. امیرالمومنین علیه السلام از قضیه خبردار گردیده غلام را به حضور طلبید و به او فرمود: آیا مولایت را کشته اى ؟
غلام : آرى .
امیرالمومنین علیه السلام : چرا؟
غلام : با من عمل خلاف نمود.
على علیه السلام از اولیاى مقتول پرسید؛ آیا کشته خود را به خاک سپرده اید؟
گفتند: آرى .
فرمود: چه وقت ؟
گفتند: همین الان .
حضرت امیر به عمر رو کرده و فرمود: غلام را بازداشت کن و او را عقوبت نده و به اولیاى مقتول بگو پس از سه روز دیگر بیایند.
چون پس از سه روزه آمدند، على علیه السلام دست عمر را گرفت و به اتفاق اولیاى مقتول به جانب گورستان رهسپار شدند، و چون به قبر آن مرد رسیدند، آن حضرت به اولیاى مقتول فرمود: این قبر کشته شماست ؟ گفتند: آرى .
فرمود: آن را حفر کنید! آن را حفر کردند تا به لحد رسیدند آنگاه به آنان فرمود: میت خود را بیرون بیاورید، آنها هر چه نگاه کردند جز کفن میت چیزى ندیدند. جریان را به آن حضرت عرضه داشتند.
امیرالمومنین علیه السلام دوبار تکبیر گفت و فرمود: به خدا سوگند نه من دروغگو هستم و نه کسى که به من خبر داده است ، شنیدم از رسول خدا صلى الله علیه و آله که فرمود: هر کس از امتم که کردار قوم لوط را مرتکب شود، پس از مردن سه روز بیشتر در قبر نمى ماند و زمین او را به قوم لوط که به عذاب الهى هلاک شدند مى رساند، و در روز قیامت با آنان محشور مى گردد...