دلايل عقلي و نقلي امامت

اصل امامت، باور همگانى مسلمانان بوده و هست، دلايل نقلى، عقلى، جامعه شناختى و ... پشتوانه‏ى اين باور مى‏باشد با ره آورد بيشتر اين ادله، اثبات امامى است كه: داراى ملكه‏ى عصمت و معرفى شده از جانب خدا باشد؛ از آنجا كه مشرب عقل مورد تأييد شرع و مقبول همگان است .

قاعده‏ى لطف و امامت از آن جا كه خردورزى، در پيدايش و استمرار عقيده، سهم بسزايى دارد و چه بسا ترزيق يك باور از راه تقليد و يا اكراه ممكن نباشد، اهمّيّت كنكاش از ريشه‏هاى امام باورى، آشكار مى‏شود. دانشمندان زيادى، هر كدام، بر پايه‏ى تخصّصى كه دارند، دلايلى آورده‏اند تا ثابت كنند كه انسان و جامعه‏ى انسانى، همواره، نيازمند پيشواى الهى است . اين نوشتار در حد توان، به طرح، توضيح و بررسى برخى از آن دلايل مى‏پردازد

. آن دلايل. اين چنين‏اند : - برهان لطف؛ 2- برهان عنايت؛ 3- قاعده‏ى امكان اشرف، 4 - برهان علم حضورى؛ 5- قاعده‏ى حُسن و قبح عقلى؛ 6- احتياج درونى؛ 7- لازمه‏ى حركت و كمال؛ 8- اقتضاى برهان نظم؛ 9- جداناپذيرى شريعت از رهبرى الهى؛ 10- اهداف عالى حكومت اسلامى؛ 11- قلمرو حكومت اسلامى .

 

قاعده‏ى لطف

يكى از اصول و قواعد مهم در كلام عدليّه (قاعده‏ى لطف) است كه پس از قاعده‏ى «حُسن و قبح عقلى» از بنيادى‏ترين قواعد كلامى به شمار مى‏رود؛ زيرا، مسائل اعتقادى زيادى مُستند به اين قاعده هستند. وجوب تكليف، بعثت، امامت، عصمت رهبران الهى،... از اين قبيل است.

كاربرد اين قاعده، منحصر در مباحث كلامى نيست، بلكه دامنه‏ى آن، مباحثى از علم اصول مانند حجيّت اجماع را در نور ديده و به علم فقه هم مانند مباحث امر به معروف و نهى از منكر نفوذ كرده است.

 نيز قاعده‏ى لطف، فقط، مورد توّجه دانشمندان شيعى نيست، بلكه دانشمندان معتزلى، آن را پذيرفته و بر آن، اقامه‏ى برهان كرده‏اند و دانشمندان اشاعره به آن توجّه وافرى مبذول داشته‏اند. اين قاعده، صرفاً، در ميان انديشه‏مندان مسلمان مطرح نبوده، بلكه پيش از آن، در كلام مسيحى، مورد گفت و گو قرار گرفته است، از جمله مفاهيم بسيار مهم و كليدى در كلام مسيحيّت، مفهوم لطف ( Grace ) است كه در قرون وسطاى مسيحى، موجب پيدايش نظام كلامى ويژه‏اى به نام »الهيات لطف« شده است.

تعريف لطف

لطف، در لغت، يعنى مجرد ارفاق، احسان، مهربانى، اكرام، و شفقت. از دانشمندان كلام، كسى به وجوب انجام دادن لطف به اين معانى بر خداوند، معتقد نشده است. در اصطلاح متكلّمان، نعمت‏ها، خيرات، مصالح - و گاهى - آلامى را كه از جانب خداوند به بندگان‏اش مى‏رسد و بيشت‏ر مربوط امور دين و براى كمال معنوى و نيل به سعادت اُخروى است، به گونه‏ كه اگر اين مواهب و مصالح نبود، نظام آفرينش لغو، و اصل تكليف، عبث مى‏شد، «الطاف» گفته مى‏شود. البته اگر اين گونه امور، مربوط به نظام معاش و دنياى انسان‏ها باشد و بيش‏ترين بهره‏اش، به جسم و بُعد مادى آنان برسد - كه در اصطلاح متكلّمان »الاصلح« ناميده مى‏شود - از بحث ما خارج است .

 

اقسام لطف

براى اين كه مسئله‏ى "نياز هميشگى بشر به پيشواى الهى" در سايه‏ى قاعده‏ى لطف، به صورت روشن، مستدل گردد، بيان اقسام لطف و اين كه مسئله‏ مورد بحث، تحت كدام قسم است، ضرورى مى‏نمايد . پاره‏اى از شبهات كه بر اصل قاعده‏ى لطف و يا بر استناد مسئله‏ى امامت به قاعده‏ى لطف شده است، ناشى از كم توجّهى به اقسام لطف و ارايه نكردن تعريف روشن از آن‏ها است. كسانى هم كه به دفاع برخاسته‏اند، به اين مهم، كم‏تر توّجه كرده‏اند، لذا در مقام جواب، دچار مشكل شده‏اند. لطف، به لحاظ تأثير و بهره‏مند ساختن انسان‏ها، دو قسم مى‏شود: لطف محصلّ و لطف مُقرّب. لزوم وجود پيشواى الهى، از مصاديق هر دو نوع مى‏تواند باشد .

لطف محصِّل

لطف محصّل، عبارت است از انجام دادن يك سرى زمينه‏ها و مقدّماتى از سوى خداوند كه تحقّق هدف و غرض خلقت و آفرينش، بر آن‏ها متوقّف است، به گونه‏ى كه اگر خداوند، اين امور را در حقّ انسان‏ها انجام ندهد، كار آفرينش لغو و بيهومى‏شود. برخى از مصاديق اين نوع لطف، بيان تكاليف شرعى، توان‏مند ساختن انسان‏ها براى انجام دادن تكليف، نصب و معرّفى ولىّ و حافظ دين و... است . لطف به اين معنا، مُحقِقّ اصل تكليف و طاعت است. ابواسحاق نوبختى، در مقام تعريف لطف محصّل مى‏فرمايند: كارى كه خداوند، در حقّ مكلّف انجام مى‏دهد كه ضررى براى مكلّف ندارد، منتها اگر اين كار انجام نمى‏شد، ديگر طاعتى محقّق نمى‏شد.

طرح برهان لطف محصّل و امامت

وقتى انسان از مطالعه‏ى خود و مخلوقات و هستى به اين نتيجه رسيد كه تمام مخلوقات آفريده‏ى خداوند است و از مشاهده و انديشه در نظم و نعمت‏ها و اسرار آفرينش، به اوصاف و هدف‏مندى مبدأ اعلى رسيد، مى‏داند كه خداوند نعيم و حكيم، از پيدايش هستى و انسان هدفى دارد (حكمت و هدف‏مندى در آفرينش) و چون خداى سبحان. بى‏نياز مطلق است، پس هدف، سعادت و به كمال رساندن انسان‏ها است، و رسيدن به آن هدف والا، براى انسان‏ها كه مركّب از عقل و شهوت‏اند و در انتخاب راه سعادت و شقاوت مختارند، بدون فرستادن برنامه و راهنما از جانب خداوند، ممكن نيست، پس خوددارى از تشريع و تكليف و بعثت پيشواى معصوم، موجب افتادن انسان‏ها در جهالت و شقاوت و نقض غرض مى‏شود و قباحت و زشتى اين امر، بديهى است و خداى سبحان، منزّه از قبايح و زشتى‏ها است، پس حتماً هم تكاليف را بيان مى‏كند و هم راهنما را . پشتوانه‏ى اصلى اين استدلال، حكمت الهى و لغو و عبث نبودن اصل آفرينش است.

پيش فرض‏ها

مهم‏ترين مطلبقاعده‏ى لطف، توضيح و اثبات پيش فرض‏هاى اين قاعده است كه در سايه‏ى آن شبهات زيادى رفع مى‏شود .

 

. 1اثبات وجود خداوند و وحدانيّت او براى بحث لطف، مفروض و مسلّم است وگرنه نوبت به تكليف و بعثت نمى‏رسد.

هدف و غرض از آفرينش انسان، رسيدن به كمال و سعادت است و اين مهم، در گرو تشريع (برنامه) و معرّفى پيشوا و رهبر معصوم و الهى است (بعثت و امامت) . اثبات اين پيش فرض نيز راه‏هاى متعدّدى دارد كه اينجا، از راه جامعه شناختى و انسان شناختى، استفاده مى‏شود .

 . 2خداوند، در تمام كارهايش، از جمله آفرينش انسان‏ها، هدف و غرض دارد، وگرنه كارهايش لغو و عبث مى‏شود و همين‏طور نقض غرض و اين، هر دو قبيح است و چون خداوند، بى‏نياز مطلق و داراى علم مطلق است، هيچگاه كار قبيح انجام نمى‏دهد. اصل اين پيش فرض و اين كه بعثت و معرّفى پيشوا، لطف است، مورد قبول اكثر مذاهب كلامى حتّى بزرگان اشاعره است، منتها اشاعره مى‏گويند، اگر خداوند، اين امور را انجام نداد، كار قبيحى انجام نداده است نتيجه‏ كلامشان، اين است كه انجام دادن لطف بر خداوند، حتمى و لازم نيست و عقل ناقص انسانى هيچ‏گاه حق ندارد بر خداوند حكم كند و انجام كارى را بر او واجب كند، لكن، با جواب منطقى كه از مبانى مورد قبول خود آنها استفاده شده، اشاعره نيز چاره‏اى جز پذيرش كامل اين پيش فرض را ندارند جواب سخن آنان، اين است كه اين جا، وجوب و بايد، از نوع واجب فقهى نيست تا براى كسى تكليف مشخص شود و عقل ما، حاكم، و خداى سبحان، محكوم شود، بلكه از نوع وجوب هستى‏شناسى و فلسفه و كلام است؛ يعنى، «وجوب عنه» است و نه عليه به عبارت ديگر، مناسبت ذات و صفات خدا با افعالش، اين است كه هرگز، كار بيهوده و قبيح انجام نمى‏دهد و اشاعره. صفات جمال و جلال خداوند، از جمله غنى و علم و حكمت او را قبول دارند .

. 3هدف و غرض از آفرينش انسان، رسيدن به كمال و سعادت است و اين مهم، در گرو تشريع (برنامه) و معرّفى پيشوا و رهبر معصوم و الهى است (بعثت و امامت) . اثبات اين پيش فرض نيز راه‏هاى متعدّدى دارد كه اينجا، از راه جامعه شناختى و انسان شناختى، استفاده مى‏شود

 

 

به آذرخشی که شب درخشید

عز الدین عبد الحمید بن ابی الحدید مدائنی بغدادی متوفای 655 ، عالم و متکلم و متفکر و ادیب و مورخ و شاعر ، شارح معروف "نهج البلاغه" و اهل سنت است. وی در ستایش پیامبر اکرم و علی ابن ابیطالب علیهما السلام ، هفت قصیده غرا سروده است که به " سبع العلویات" معروف است و بارها چاپ شده است ، قصیده ششم "عینیه" است در 80 بیت که در اینجا 40 بیت از آن آورده می شود .مضامین این قصیده به قدری "ولایی" و "از روی ارادت و محبت" سروده شده که بعید می دانم کسی آنرا بخواند و بر حسن سرایش و اوج تفکر ابن ابی الحدید درود نفرستد!

 

قد   قلت   للبرق   الذی  شق  الدجى

فكان    زنجیـا    هنالـك  یجـدع

 

 1- به آذرخشی که، شب هنگام، در دورن تاریکیها درخشید- چونان که زنگیی را بینی بریده باشند و خون بر چهره اش دویده باشد- گفتم:  

یا   برق  ان  جئت  الغری  فقل  له:

  أتراك   تعلم   من  بأرضك  مـودع 

 

  2- ای آذرخش! اگر به سرزمین غری (نجف) رسیدی بگوی: ای زمین نجف! آیا می دانی چه کسی در دل تو به خاک سپرده شده است؟

فیك   ابن   عمران   الكلیـم  وبعده

عیسى    یقفیـه   وأحمـد   یتبـع 

 

3- در دل تو موسای کلیم جای گرفته است و عیسای مسیح و احمد مرسل.

 

بـل   فیك  جبریل  ومیكال  واسـ

 ـرافیل   والملأ   المقدس   أجمـع

 

 4- در دل تو جبرئیل و میکائیل و اسرافیل جای گرفته اند، بلکه همه عالم ملکوت. 

 

بل   فیك   نور   اللـه  جل  جلاله

لذوی   البصائر   یستشف  ویلمـع

 

 5- در اینجا نور خدای- عزّ و جلّ- جای گرفته است، آن نور که مردمان بینا دل فروغ و درخشش آن را توانند دید.  

 

فیك  الأمام  المرتضى  فیك ال   

وصی المجتبـى    فیـك  البطین  الأنزع

  

 6- ای زمین نجف! امام برگزیده (مرتضی) و وصی منتخب در دل تو جای دارد، همان عالم سرشار از علم و موحد بری از شائبه شرک.

الضارب  الهام   المقنع  فی  الوغى

بالخوف   للبهـم     الكماة   یقنـع

 

 7- آن کس که در پهنه های کارزاران، غرقه در سلاح، بر تارک دلاوران تیغ می آخت و آن شجاعان دلیر را در پوششی از هراس و بیم غرق می ساخت.   

 

و المترع الحوض المدعدع حیث لا

واد یفیض و لا قلیب یترع

 

8- آن کس که (برای سپاه اسلام) آن حوض را پر از آب کرد (صخره از روی چشمه ای جوشان برگرفت)، جایی که نه رودی می گذشت و نه چاهی آب داشت.

 

ومبدد   الأبـطال   حیث   تـألبوا 

ومفرق   الأحزاب   حیث   تجمعوا

 

 9- آن کس که پراکننده پهلوانان بود، هرجا که (در برابر اسلام) گرد می گشتند و بر هم زننده گروهها و «احزاب» مشرکان بود، هرجا و هرگونه که فراهم می آمدند.

 

والحبر  یصدع  بالمواعظ  خاشعـا

حتى   تكاد  لهـا   القلوب  تصدع

   

10- آن عالم بزرگ دین که، با خشوع در برابر خداوند، مردم را با سخنان راستین موعظه می کرد، آنسان که دلها از جای کنده می شد.

زهد المسیح و فتکه الدهر الذی

اودی بها کسری و فوّض التّبع

 

11- زهد عیسای مسیح و بیباکی روزگار (این دو صفت ضد) هر دو در او جمع بود، آن بیباکی و ناگاه گیری که انوشیروان را به دست فنا سپرد، و تبع را،

هذا   ضمیر   العالم  الموجود  عن

عـدم   وسر   وجوده  المستـودع 

 

 12- این مرد- که در خاک نجف خفته است- وجدان جهان هستی است و سرّ نهایی وجود عالم است.

 

هذی الامانه لا یقوم بحملها

خلقاء هابطه و اطلس و ارفع

  

13- این، همان «امانت» است که صخره های عظیم فرودین (کوهها) و آسمان بلند برین، قبول آن توانستند کرد.

 

تابی الجبال الشم عن تقلیدها

و تضج تیهاء و تشفق برقع

 

14- این، آن «امانت» است که کوههای سربرافراشته از پذیرفتن آن تن زدند، و هامونها در برابر عظمت آن فریاد کردند و آسمانها هراسیدند.

هذا    هو    النور   الذی   عذباته

كـانت    بجبهـة   آدم   تتطلـع

 

15- این، همان نورخدایی است که اشعه آن در پیشانی آدم صفی می درخشید.

 

وشهاب  موسى  حیث  أظلم لیلـه

رفعت    لـه   لألاؤه   تتشعشـع 

    

 16- این، همان آتش موسی است که در شب هنگامی تاریک تاریک بدرخشید و راه را برای موسی روشن ساخت. 

 

یا   من   له  ردت  ذكاء  ولم  یفز

بنظیرهـا   من   قبل   الا  یوشع

 

 17- ای کسی که خورشید برای تو (پس از عصر) به پهنه آسمان بازگشت!- معجزه ای که در میان امتهای پیشین تنها «یوشع بن نون» بدان مکرم گشته بود.   

یا  هازم   الأحزاب  لا  یثنیه  عن

خوض  الحـمام  مدجـج  ومدرع 

 

18- ای درهم شکننده احزاب و انبوهان جنگاوران، که در معرکه کارزار خویشتن در گرداب مرگ می افکندی و به دلاوران غرقه در سلاح پشت نمی کردی.  

 

یا   قالع   الباب  التی  عن  هزها

عجـزت   أكف   أربعون   وأربع

 

19- ای کننده در خیبر، آن در که چهل مرد از تکان دادن آن نیز ناتوان بودند. 

 

لولا  حدوثك  قلت : انك جاعل الـ

أرواح    فی   الأشباح  والمستنزع

  

 20- اگر مخلوق نبودی، می گفتم: تویی بخشنده روح و گیرنده جان.  

  

لولا   مماتك  قلت : انك باسط الـ

أرزاق   تقدر  فی  العطاء  وتوسع 

 

  21- اگر نمرده بودی، می گفتم: تویی روزی دهنده مردمان و تعیین کننده سرنوشت همگان.

 

ما    العـالم   العلوی   الا   تربة

فیها   لجثتـك   الشریفة   مضجع

  

22- عالم اعلای ملکوت، همان تربت پاکی است که بدن گرامی تو در آن جای گرفته است.    

 

ما الدهر الا عبدک القن الذی

بنفوذ امرک فی البریه مولع

 

23- روزگار همان بنده زرخرید تو است که (به فرمان خدا) می کوشد تا امر تو را در میان مخلوق جاری سازد.

 

أنا   فی   مدیحك  ألكن  لا  أهتدی

وأنا   الخطیب   الهبزری  المصقع

 

24- زبان من از ذکر ثناها و ستایشهای تو الکن است، با اینکه من همان سخنور سخن پرداز زبردستم.

 

أأقول    فیـك  سمیدع   كلا   ولا

 حاشـا  لمثلك   أن   یقال  سمیدع 

    

  25- آیا در مدح تو بگویم: تو «سروری»، نه، نه، کلمه «سرور» کوچکتر از آن است که برای تو مدح باشد!

 

بل   أنت  فی  یوم  القیامة حاكـم

فی   العالمین   وشافـع  ومشفـع

 

26- تویی حاکم روز قیامت، در میان خلق اولین و آخرین، تویی شفیع پذیرفته شفاعت.    

 

واللـه   لولا  حیدر  ما كانت الـ 

 ـد نیا   ولا  جمع  البریة  مجمع

 

27- به خدا سوگند، اگر «حیدر» نبود، نه دنیا و نه خلق دنیا هیچیک نبودند.

 

من اجله خلق الزمان و ضوئت

شهب کنسن وجن لیل ادرع

 

28- زمان، برای او آفریده شد، ستارگان شبرو برای او روشن گشتند و شب و سپیده برای او پدید آمدند.

 

علم الغیوب الیه غیر مدافع

و الصبح ابیض مسفر لا یدفع

 

29- او عالم به غیب است، بی هیچ انکاری، چنانکه صبح روشن را نتوان انکار کرد.

 

والیه    فی   یوم   المعاد  حسابنا  

وهو    الملاذ   لنا  غدا  والمفزع

 

  30- در روز رستاخیز حساب ما با اوست، او در فردای قیامت پناه و پناهگاه همگان است. 

یا  من   له  فی أرض قلبی منزل

نعم   المراد   الرحب  والمستربع

   31- ای کسی که بر سرزمین قلب من حکومت می کنی! این عرصه برای تاخت و تاز عشق تو عرصه ای فراخ و درخور است.  

أهواك   حتى  فی  حشاشة مهجتی

نار   تشب   على   هواك  وتلذع

 

  32- من عاشق توام، عاشقی که آتش سرکش عشق در جانش شعله می کشد و سرتا پایش را می سوزاند.   

 

وتكاد   نفسی  ان   تذوب  صبابة 

خلقاً    وطبعاً   لا   كمن   یتطبع

 

 33- الان و یکدم است که جان من در این عشق و آرزومندی ذوب گردد، عشقی برخاسته از نهاد جان، نه چون عشق آن کسان که خویشتن به عاشقی می زنند.  

 

ورأیت   دین   الاعتزال   وأننی

أهوى   لأجلك    كلّ  من  یتشیعٌ 

 

  34- من سنی ام و معتزلی، امابه خاطر عشق تو، به همه شیعیان تو نیز عشق می ورزم.  

 

ولقد   علمت    بأنه   لا  بد  من

مهـدیكـم     ولیومـه   أتطلـع 

 

 35- من می دانم که ناگزیر فرزند تو «مهدی» ظهور خواهد کرد، من همواره در آرزوی رسیدن آن روزم.  

 

یحمیه    من    جند  الإله  كتائبٌَ

كالیمِ     أقبل    زاخراً   یتدفـع 

 

   36- آن روز که مهدی درآید، سپاه خدا- دسته دسته- به یاری او شتابند، و او و سپاهش چونان دریای خروشان دمان به سوی جامعه بشری سرازیر شوند.

 

فیها   لال   أبی   الحدید  صوارم 

مشهورة     ورماح   خط   شرع

 

37- امیدوارم، در آن روز، از خاندان ابی الحدید نیز در میان لشکر مهدی، شمشیرزنان و نیزه گزارانی چند به هم رسند:   

 

ورجال   موت   مقدمون  كأنهـم   أسد

العرین   الربد  لا  تتكعكع

 

  38- مردانی با مرگ پیمان بسته و پیشگامانی دست از جان شسته و شیرانی چونان شیران بیشه ترس ناشناخته .

   

ولقد   بكیت    لقتل    آَل  محمد

بألطف   حتى   كل  عضو مدمع 

 

39- من برای کشته شدن فرزندان پیامبر در صحنه خونین عاشورا نیز اشکها ریخته ام، آنسان که گویی هر عضو از اعضای من چشمی شده است اشک افشان.

 

تا الله لا انسی الحسین و شلوه

تحت السنابک بالعراء موزع

 

40- به خدا قسم نمی توانم «حسین» را فراموش کنم و پیکر پاره پاره او را در زیر سم اسبان در دامن بیابان .... 

 

خداوندا!

به واسطه محبت و ولایت "امیر غدیر" قلب "تمام مسلمین" را متحد کن و تمام ما را از کسانی قرار بده که در حق با هم همدل و در برابر باطل مقاومند.

آمین

مظلومى گمشده در سقيفه

على (عليه السلام) مظلومى گمشده در سقيفه است، كه همه بايد اقرار به اعلميتش كنند.

اما نه كسى را بتوانند به در خانه‏اش برسانند و نه كسى به سراغش برود، و نه وى بتواند به ميان اجتماع و به متن جامعه افتد...

مظلومى گمشده در سقيفه، كه 23 سال همه جا چون سايه پيامبر بود و اينك 25 سال بايد در سايه ستون كج سقيفه بنشيند! ...

گنجى از شجاعت و هدايت باشد در 23 سال ارتباط آسمان با مسلمانان و كنجى به عزلت باشد در زمان ارتباط سقيفه با مسلمانان.

در زمان وحى، در قله سازمان بخشى‏هاى سياسى اسلامى جايش باشد و هنگام سقيفه به سرداب تاريخ پناه ببرد...

در سقيفه، ولايت شكست خورد و زعامت پيروز شد.

در سقيفه، عرب بر اسلام فائق آمد...

در سقيفه، صدها اجتهاد در مقابل نص، شرعى شناخته گرديد...

در سقيفه، گفته شد آن كس كه خيبر را گشود، نگذاشتند سقيفه را بگشايد.

در سقيفه گفته شد همان پرچم را كه از دست ابوبكر گرفتند و به على دادند، امروز پرچم سقيفه و فاتح آن است !

در سقيفه گفته شد بنى‌هاشم و پيروان على بهتر است به همان نبوت بچسبند و خلافت از نبوت جداست.

در سقيفه گفته شد: «بخ بخ لك يا على» گفتن در غدير، سخن ناگهان از دهان پريده‏اى بود كه با «ان الرجل ليهجر» جبران گرديد!...

مگر نبى گرامى، على را نسبت به خود چون هارون به موسى معرفى نكرد؟

مگر على اولين كسى نيست كه اسلام آورد؟

مگر نبى گرامى، هر كس از صحابه را دو به دو برادر نكردند و در چند نوبت على را برادر خود نخواندند؟

مگر تمام درهايى كه بر مسجدالنبى باز مى‏شد، به وسيله نبى گرامى بسته نشد، الا باب على؟...

سقيفه! همان خانه محقرى كه درش را به آتش كشيدند و محسن در بين در و ديوارش صدمه ديد و حسن و حسين در اندرونش مضطرب بودند و بدريون و بنى‌هاشم در حجراتش از مظلومى گمشده در سقيفه به حمايت، بيتوته داشتند، در توسعه روز افزون بوده، به صورت «قلمرو حكومت على در افزايش دائمى با گذشت زمان» در آمده است...

سقيفه! چرا سلمان، ابوذر، عمار، ميثم، حبر امت «ابن عباس» و ... را كه هر كدام از طرف نبى گرامى تأييد شده و حداقل يك حديث در فضيلتشان هست، در اينجا نمى‏بينم؟

نكند نامبردگان كه از طرف نبى گرامى راستگو و امين و با فضيلت معرفى شده‏اند، از طرف سقيفه مردود باشند؟

سقيفه! اين چيست كه يك جا اطراف جسد نبى گرامى شيون و زارى و ماتم است، و جاى ديگر سرور و شعف كه ابابكر به خلافت مى‏رسد؟ آيا داغ نبى گرامى كافى نبود كه بايد عترتش متحمل چنين حركاتى بشوند؟...

شما را به اجماع قسم! كه از فرد بگذريد و به اجتماع برسيد.

شما را به انسان‌ها و انسانيت سوگند! كه از محدوديت آدمى به درآييد و به حقيقت نهايى و مطلق بينديشيد. دامنه پرواز را فراخى بخشيد و قلمرو انضباط فكرى را توسعه دهيد. روز تب و بى تابى آن كس كه عرب پريشان حال عصر جاهليت را مبدل به اسلام دروازه چين تا جزاير خالدات كرد و ساعت فتح مكه و دقايق غدير را كه على بر سر دستش بود در نظر آوريد، كه چشم‌انداز تاريخ بسى تيز است!

شما را به تمام آيات نازل شده در شأن على قسم! كه اگر نشانى از على در قرآن است بگذاريد در سقيفه هم باشد.

شما را به تمام جوان‌هايى كه در اطراف نبى گرامى مأمور پذيرش مسؤوليت‏هاى خطير شدند سوگند! كه به بهانه سن و سال و جوانى، محروميت انتخاباتى را بر احقاق حق ترجيح ندهيد.

شما را به قرآن سوگند! در انتخاب آشناترين افراد به قرآن دچار انحراف نشويد.

شما را به حق سوگند، شما را به خدا قسم! خورشيد به دست گيريد، جستجو آغاز كنيد، هر كُنج و زاويه سقيفه را كاوش نماييد، شايد مظلوم‏ترين مظلومان عالم را بيابيد...

شما را به حوض كوثر و كشتى نجات قسم! اين كه نبى گرامى فرمود: مَثل اهل بيتم مَثل كشتى نجات است، عترتم همه جا با ثقل اكبر «قرآن» است، تا نزد حوض بر من وارد شوند، مگر سقيفه، حوض كوثر است كه كشتى نجات بر آن افتاده و سرنشينانش انتخاب كنندگان و انتخاب شوندگان‏اند؟ و تنها على و اطرافيانش از نجات نايافتگان؟!...

شما را به تمام كسانى كه در غدير حضور داشتند و نصب على را به ولايت پس از رحلت نبى گرامى فراموش نكردند قسم! به همه كسانى كه خلافت و وصايت على را در غدير خم پذيرفتند و از آن روز تا روز تشكيل سقيفه با چنين عقيده‏اى از دنيا رفتند سوگند! چه شد كه محمد در ميان هفتاد هزار جمعيت غدير، على را يافت و امروز، سقيفه على را نمى‏يابد؟!

شما را به تمام عشق‏ها و پيوستگى‏ها كه در راه خدا بوده، به تمام حجت‏ها و به تمام درهاى رحمت الهى قسم! اين كه محمد همه درهاى مسجد را بست جز درى كه به خانه على باز مى‏شد، اين كه قرض مرا على ادا مى‏كند، اين كه من شهر علمم و على در آن شهر، اين كه دست من و دست على در عدالت يكسان است، اين كه هر كس از على پيروى كند از من پيروى نموده و هر كس نافرمانى على نمايد از من نافرمانى كرده است و ... همه وارد است، آيا مى‏توان گفت: اين كه على به سقيفه راه ندارد، محمد هم نخواهد داشت؟... مى‏توان باور كرد كه حديث منزلت و حديث غدير، ناقض يكديگر باشند؟ اگر فضيلت به سبقت در اسلام و تقوا و عمل صالح و جهاد در راه خداست، آيا على در فضيلت پس از چه كسى جز محمد قرار خواهد گرفت؟

شما را به مولا قسم! اين كه نبى گرامى در غدير فرمودند: مگر من مولاى شما نيستم و همه جواب دادند، هستيد. و سپس فرمودند: هر كس من مولاى اويم على مولايش است، آيا مولا بودن محمد و مولا بودن على دو معنى دارد كه با يكديگر فاصله دارند؟

شما را به تمام ثار و ايثار و ثوره‏ها قسم! به هر چه ادله شرعى از كتاب و سنت است، به تمام كسانى كه براى ولايت و در راه ولايت اجتهاد كرده‏اند قسم! به محمدى كه خدا را بهتر از انسان‌هاى ديگر شناخت، به خدايى كه محمد را براى نبوت و على را جهت ولايت معرفى فرمود قسم! بگوييد هر كس در همه جا اجتهاد خود را در طول نص مى‏بيند ساكت نباشد. و به ويژه فرزندان دانشمند سقيفه، آنان كه منصف‏اند و بر مسائل و معارف اسلام دلى آگاه و تسلطى وافر دارند، چرا و چرا و چرا همين كه به مسأله خلافت و ولايت مى‏رسند، تا نزديك دروازه نص، جولانى جانانه مى‏نمايند، اما ناگهان توسن قلم را كشيده و مطلب را كشته، بدون تحقيق و تتبع آن را قيچى مى‏كنند؟ مگر جز اين است كه اگر درباره ولايت، مغزى امتناع ورزيد، يا جوهرى خشكيد، علتش را ژنتيك توجيه كرده و نشانى از زمينه ارثى را از آن مغز و آن قلم بر ملا مى‏سازد. آنچنان كه هزاران سال، بشر تيغ‏هاى برهنه ديد و ترسيد و هم اكنون نيز از يك خنجر برهنه بيش از يك مسلسل دلهره مى‏برد و بازداشتن قلم از ذكر فضايل على و نصر ولايت، ارثى است كه از آباء و اجدادمان به ما رسيده كه مى‏بايست حتى نام على را از ميان غضب‏هاى سر نيزه آلود خلفاى اموى، عباسى و عثمانى به روى برگ آوريم.

شما را به سوگندها و قسم‏ها:

تتبعى بسزا كنيد و صحيح‏ها را از سقيم‏ها جدا سازيد و حق مطلب‏ها را ادا نمايند و حق‌گويى را بر خط نفس برتر داريد و قلم را به راه رضايت خدا بچرخانيد و جوهرى بر اوراق، جز جهت خشنودى خدا نريزيد. 

بر گرفته از كتاب «مظلومى گمشده در سقيفه»، ج1، انتشارات جواديه يزد. گفتنى است كه اين متن، تدوين يافته و برگزيده از بخش‌هاى مختلف آن كتاب از س 33 تا 137 است.

 

شهيد سيدرضا پاك نژاد

 

اختلاف شيعه و سني در امامت

امامت

امامت در لغت به معناى پيشوايى و رهبرى است و هر كسى كه متصدى رهبرى گروهى شود "امام" ناميده مى‌شود خواه در راه حق باشد يا در راه باطل. چنانكه در قرآن كريم، واژه «ائمة الكفر» درباره سران كفار به كار رفته است، و كسى كه نمازگزاران به او اقتدا مى‌كنند «امام جماعت» ناميده مى‌شود. اما در اصطلاح علم كلام، امامت عبارت است از: «رياست همگانى و فراگير بر جامعه اسلامى در همه امور دينى و دنيوى.» و ذكر كلمه "دنيوى" براى تاكيد بر وسعت قلمرو امامت است، وگرنه تدبير امور دنيوى جامعه اسلامى، جزيى از دين اسلام است.

از ديدگاه شيعه، چنين رياستى هنگامى مشروع خواهد بود كه از طرف خداى متعال باشد، و كسى كه اصالهً (و نه به عنوان نيابت) داراى چنين مقامى باشد معصوم از خطا در بيان احكام و معارف اسلامى و نيز مصون از گناهان خواهد بود. در واقع، امام معصوم همه منصب‌هاى پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) به جز نبوت و رسالت را دارد و هم سخنان او در تبيين حقايق و قوانين و معارف اسلام، حجت است و هم فرمان‌هاى وى در امور مختلف حكومتى، واجب الاطاعه مى‌باشد.

بدين ترتيب اختلاف شيعه و سنى در موضوع امامت، در سه مساله ظاهر مى‌شود:

نخست آن كه امام بايد از طرف خداى متعال، نصب شود.

دوم آنكه بايد داراى علم خدادادى و مصون از خطا باشد.

سوم آنكه بايد معصوم از گناه باشد.

بر حسب آنچه از روايات متعدد استفاده مى‌شود پيامبر اكرم قبلاً مامور شده بودند كه امامت اميرمومنان (عليه السلام) را رسماً اعلام كنند ولى بيم داشتند كه مبادا مردم، اين كار را حمل بر نظر شخصى آن حضرت كنند و از پذيرفتن آن، سر باز زنند از اين روى، در پى فرصت مناسبى بودند كه زمينه اين كار فراهم شود.

البته معصوم بودن، مساوى با امامت نيست زيرا به اعتقاد شيعه حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) هم معصوم بودند هر چند مقام امامت را نداشتند. چنانكه حضرت مريم (سلام الله عليها) نيز داراى مقام عصمت بوده‌اند و شايد در ميان اوليا خدا كسان ديگرى نيز چنين مقامى را داشته‌اند هر چند ما اطلاعى از آنان نداريم و اساساً شناختن شخص معصوم جز از طريق معرفى الهى، ميسر نيست.

 

اثبات لزوم امامت

ختم نبوت بدون نصب امام معصوم، خلاف حكمت الهى است و كامل بودن دين جهانى و جاودانى اسلام، منوط به اين است كه بعد از پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) جانشينان شايسته‌اى براى او تعيين گردند به گونه‌اى كه بجز مقام نبوت و رسالت، داراى همه مناصب الهى وى باشند اين مطلب را مى‌توان از آيات كريمه قرآن و روايات فراوانى كه شيعه و سنى در تفسير آنها نقل كرده‌اند، استفاده كرد: از جمله در آيه سوم از سوره مائده مى‌فرمايد: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً» اين آيه كه به اتفاق مفسرين در حجة الوداع و تنها چند ماه قبل از رحلت پيامبر اكرم نازل شد بعد از اشاره به نااميدى كفار از آسيب پذيرى اسلام «اليوم يئس الذين كفر و امن دينكم ...» تاكيد مى‌كند كه امروز دين شما را كامل و نعمتم را بر شما تمام كرده‌ام .

 در روايتى كه بعضى از بزرگان اهل سنت (حموينى) نيز نقل كرده‌اند آمده است كه ابوبكر و عمر از جابر خاستند و از رسول خدا پرسيدند كه آيا اين ولايت، مخصوص على است؟

حضرت فرمود: مخصوص على و اوصيائ من تا روز قيامت است. پرسيدند: اوصياي شما چه كسانى هستند؟ فرمودند: «على اخى و وزيرى و وارثى و وصيى و خليفتى فى امتى و ولى كل موئمن من بعدى، ثم ابنى الحسن، ثم ابنى الحسين، ثم تسعة من ولد ابنى الحسين واحداً بعد واحد، القرآن معهم و هم مع القرآن، لايفارقونه ولا يفارفهم حتى يردوا على الحوض.»

و با توجه به روايات فراوانى كه در شان نزول اين آيه‌ها وارد شده كاملاً روشن مى‌شود كه اين «اكمال و اتمام» كه توام با نوميد شدن كفار از آسيب‌پذيرى اسلام بوده با نصب جانشين براى پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) از طرف خداى متعال، تحقق يافته است. زيرا دشمنان اسلام، انتظار داشتند كه بعد از وفات رسول خدا ـ مخصوصاً با توجه به اين كه فرزند ذكورى نداشتند ـ اسلام بدون سرپرست بماند و در معرض ضعف و زوال قرار گيرد، ولى با نصب جانشين براى وى دين اسلام به نصاب كمال، و نعمت الهى به سرحد تمام رسيد و اميد كافران بر باد رفت. و كيفيت آن، چنين بود كه پيامبر اكرم هنگام بازگشت از حجة الوداع همه حجاج را در محل "غدير خم" جمع كردند و ضمن ايراد خطبه مفصلى از ايشان سوال كردند: «الست اولى بكم من انفسكم؟» آيا من از طرف خداي متعال بر شما ولايت ندارم؟ همگى يكصدا جواب مثبت دادند، آنگاه زير بغل على (عليه السلام) را گرفته او را در برابر مردم بلند كردند و فرمودند: «من كنت مولاه فعلى مولاه» و بدين ترتيب، ولايت الهى را براى آن حضرت، اعلام فرمودند. سپس همه حضار با آن حضرت بيعت كردند و از جمله، خليفه دوم ضمن بيعت با امير مومنان على (عليه السلام) به عنوان تهنيت گفت: "بخ بخ لك يا على، اصحبت مولاى و مولى كل مومن و مومنة."

 

 

 

و در اين روز بود كه اين آيه شريفه نازل شد: "اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً" و پيامبر اكرم تكبير گفتند و فرمودند: «تمام نبوتى و تمام دين الله ولاية على بعدى» و در روايتى كه بعضى از بزرگان اهل سنت (حموينى) نيز نقل كرده‌اند آمده است كه ابوبكر و عمر از جابر خاستند و از رسول خدا پرسيدند كه آيا اين ولايت، مخصوص على است؟

 

حضرت فرمود: مخصوص على و اوصيائ من تا روز قيامت است. پرسيدند: اوصياي شما چه كسانى هستند؟ فرمودند: «على اخى و وزيرى و وارثى و وصيى و خليفتى فى امتى و ولى كل موئمن من بعدى، ثم ابنى الحسن، ثم ابنى الحسين، ثم تسعة من ولد ابنى الحسين واحداً بعد واحد، القرآن معهم و هم مع القرآن، لايفارقونه ولا يفارفهم حتى يردوا على الحوض.»

 

از ديدگاه شيعه، چنين رياستى هنگامى مشروع خواهد بود كه از طرف خداى متعال باشد، و كسى كه اصالهً (و نه به عنوان نيابت) داراى چنين مقامى باشد معصوم از خطا در بيان احكام و معارف اسلامى و نيز مصون از گناهان خواهد بود.

 

بر حسب آنچه از روايات متعدد استفاده مى‌شود پيامبر اكرم قبلاً مامور شده بودند كه امامت اميرمومنان (عليه السلام) را رسماً اعلام كنند ولى بيم داشتند كه مبادا مردم، اين كار را حمل بر نظر شخصى آن حضرت كنند و از پذيرفتن آن، سر باز زنند از اين روى، در پى فرصت مناسبى بودند كه زمينه اين كار فراهم شود تا اين كه اين آيه شريفه نازل شد:

 

«يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس» و ضمن تاكيد بر لزوم تبليغ اين پيام الهى ـ كه همسنگ با همه پيام‌هاى ديگر است و نرساندن آن به منزله ترك تبليغ كل رسالت الهى مى‌باشد ـ به آن حضرت مژده داد كه خداى متعال تو را از پيامدهاى آن، مصون خواهد داشت. با نزول اين آيه، پيامبر اكرم دريافتند كه زمان مناسب، فرا رسيده و تاخير بيش از اين، روا نيست. از اين روى، در غدير خم به انجام اين وظيفه، مبادرت ورزيدند .

 

برگرفته از آثار شهيد مرتضي مطهري